پيمان را شكستهام ! ]
8 - اى نگهبان معشوق ، به خاطر خدا امشب زمانى بخواب و چشم بر هم بگذار ؛ زيرا كه من با دهان خاموش او ، صد سخن پنهان دارم . [ لعل خاموش : استعاره از دهان يار است . « نهانى صد سخن دارم » ، يعنى مىخواهم محرمانه و پنهان از اغيار با يار سخنان بسيار بگويم . ]
9 - در حالى كه او - كه وجودش مانند گلزار است - نسبت به من توجه و عنايت دارد ، ديگر ، تمايلى به تماشاى گل لاله و نسرين و نيازى به گل نسترن ندارم . [ اقبال و توجه معشوق به خود را مانند گلزارى مىبيند كه او را از تماشاى هر گلى بىنياز مىكند . ]
10 - حافظ در ميان همدمان و همتايان به رندى و بىپروايى شهرت يافت ؛ اما چه غم دارم كه در جهان ممدوح و پشتيبانى مانند قوام الدين حسن دارم ؟ [ خواجه قوام الدين تمغاچى ، وزير شاه شجاع كه نسبت به شاعر توجه و عنايتى خاص داشته و حافظ هم نسبت به او ارادت مىورزيده و در چند غزل ، از او ياد كرده است . ]
329 - گوهر وصل
من كه باشم كه بر آن خاطرِ عاطِر گذرم * لطفها مىكنى اى خاك دَرَت تاجِ سرم
دلبرا بندهنوازيت كه آموخت بگو ! * كه من اين ظنّ به رقيبان تو هرگز نبرم
همّتم بدرقهى راه كن اى طايرِ قدس * كه دراز است رهِ مقصد و من نوسفرم
اى نسيم سحرى بندگىِ من برسان * كه فراموش مكن وقت دعاىِ سحرم
خرّم آن روز كز اين مرحله بر بندم بار * وز سرِ كوىِ تو پرسند رفيقان خبرم
حافظا شايد اگر در طلب گوهرِ وصل * ديده دريا كنم از اشك و در او غوطه خورم
پايهى نظم بلند است و جهانگير بگو * تا كند پادشهِ بحر ، دهان پرگهرم !
1 - من كيستم و چه شايستگى دارم كه از خاطر عطرآگين تو بگذرم ؟ اى كسى كه خاك درگاه تو تاج افتخارى بر سر من است ، در حق من بسيار لطف مىكنى . [ در مقام تواضع ، خطاب به معشوق مىگويد : اين لطف بىپايان توست كه سبب مىشود به ياد من باشى و گرنه من چنين لياقتى را در خود نمىبينم . ]