گر چنين چهره گشايد خطِ زنگارى دوست * من رخ زرد به خونابه مُنَقَّش دارم
گر به كاشانهى رندان قدمى خواهى زد * نُقل شعر شكرين و مىِ بىغش دارم
ناوك غمزه بيار و رَسَنِ زلف كه من * جنگها با دلِ مجروح بلاكش دارم
حافظا چون غم و شادىِّ جهان در گذر است * بهتر آن است كه من خاطرِ خود خوش دارم
1 - در عشرت خانهى پنهانى خود ، معشوق زيبايى دارم كه به خاطر سر زلف و چهرهى او ناآرام و بىقرارم . [ نعل در آتش داشتن ، كنايه از بىقرارى است . مرسوم بوده كه نام كسى را كه مىخواستهاند نسبت به ديگرى علاقهمند و بىتاب شود بر روى نعل كنده و در آتش مىافكندهاند و بر اين باور بودهاند كه شخص منظور با اين روش بىتاب و بىقرار خواهد شد . ]
2 - عاشق و رند و مىخوارهام و اين را به صداى بلند مىگويم ! و همهى اين هنرها را از آن معشوقِ حورى صفتِ پرى چهره دارم .
3 - ( اى معشوق ) ، اگر تو مرا بدين گونه بىسر و سامانم كنى ، من با آه سحرى خود گيسوان تو را پريشان مىكنم .
4 - اگر خط زنگارگون چهرهى دوست ، چنين جلوهگر شود ، من ( از شدت حسرت ) چهرهى زرد خود را با اشك خونينم ، رنگين خواهم كرد !
5 - اگر به كاشانهى رندان گذر كنى ، تو را به شراب ناب و مزه و نقل شيرينى از شعر دعوت مىكنم .
6 - تير مژگان و زنجير گيسويت را آماده كن كه من با دل مجروح بلا كشيدهام بسيار قصد جنگ دارم . [ يعنى براى رام كردن دل سركش خود به تير مژه و كمند گيسو نياز دارم . ]
7 - اى حافظ ، چون غم و شادى جهان - هر دو - گذرا و ناپايدار است ، بهتر آن است كه من دلخوش باشم [ و غم را به دل راه ندهم . ]
328 - صفاى خلوت خاطر
مرا عهدىست با جانان كه تا جان در بدن دارم * هوادارانِ كويش را چو جانِ خويشتن دارم
صفاى خلوتِ خاطر از آن شمعِ چگل جويم * فروغ چشم و نور دل از آن ماهِ خُتن دارم
به كام و آرزوىِ دل چو دارم خلوتى حاصل * چه فكر از خبث بدگويان ميانِ انجمن دارم ؟