تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 505

مساهمون:

ص٥٠٥
پروانه - كه در اينجا به معنى اجازه و فرمان است - و شمع ، رابطه‌ى ايهام تناسب برقرار است . ] 4 - امروز از وفادارى نسبت به من روى مگردان و از آن شبى بترس كه من از شدت غم دست به دعا بردارم . 5 - گيسوان سياه تو ، قرار را بر اين نهادند كه به عاشقان دلدارى دهند و ( با اين كار ) آرام و قرار از دل من بردند . [ قرار اول به معنى پيمان و دوم به معنى آرام و صبر است . بنابراين ميان آن‌ها رابطه‌ى جناس تام برقرار است . ] 6 - اى باد ، از آن شراب بويى براى من بياور ؛ زيرا كه بوى شفابخش آن ، خمارى مرا دور مىكند و از بين مىبرد . 7 - اگر دوست براى سكه‌ى دل من كه قلب است ، ارزشى قائل نشود ، سكه‌ى جانم را ، از چشمانم فرومىريزم و بر او نثار مىكنم . [ قلب و روان ، هر دو ايهام دارد . قلب هم به معنى سكه‌ى كم‌بها و تقلبى است و هم به معناى دل . روان هم به معناى جارى ( و صفت اشك ) است و هم به معناى جان . نقد نيز چنين است . نخست به معنى سكه‌ى زر و خالص است ، ديگر به معناى نقد ، يعنى فورا . بر اساس اين روابط معنايى و ارتباط سكه با عيارسنجى ، مىگويد : اگر دلم كه سكه‌ى قلب است مورد پذيرش دوست واقع نشود ، جانم را كه سكه‌ى روان يعنى رايج است ، به او تقديم مىدارم . از ديده شمردن نيز ، به اشك ريختن ايهام دارد . ] 8 - از من خاكى و افتاده ، دور مشو و رهايم مكن ، كه حتى پس از مرگ من ، باد نمىتواند غبار وجود مرا از اين درگاه دور كند . 9 - اى حافظ ، چون لب لعل‌گون او براى من مثل جان عزيز است ، پس آن لحظه كه جان به لبم برسد ، برايم مانند عمرى با ارزش است . [ با توجه به اين كه در مصراع اول ، لب يار را جان خود به شمار آورده ، در مصراع دوم مقصود از جان ، همان لب يار و مفهوم سخن چنين است : هنگامى كه لب او بر لب من برسد ( - جان به لبم برسد ) ، براى من مانند يك عمر است . ]

327 - كاشانه‌ى رندان

در نهان خانه‌ى عشرت صنمى خوش دارم * كز سر زلف و رخش نعل در آتش دارم
عاشق و رندم و مىخواره به آوازِ بلند * وين همه منصب از آن حورِ پرىوش دارم
گر تو زين دست مرا بىسر و سامان دارى * من به آه سحرت زلف مشوّش دارم