تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 504

مساهمون:

ص٥٠٤
يارم برساند . 8 - ديشب مىگفت كه حافظ همه‌ى كارهايش از روى رياست ؛ به جز خاك درگاه دوست ، با چه كسى ارتباط و معاشرت دارم ؟ [ پس چگونه ممكن است اهل ريا باشم ؟ نشان اهل ريا آن است كه با هر كسى نشست و برخاست كنند و مراوده داشته باشند ؛ در حالى كه من جز خاك درگاه دوست به جايى نظر ندارم . پس ، ممكن نيست كه من اهل روى و ريا باشم ! ]

326 - موج سرشك

گر دست دهد خاكِ كفِ پاى نگارم * بر لوحِ بَصَر خطِّ غبارى بنگارم
بر بوى كنارِ تو شدم غرق و اميد است * از موجِ سِرِشكم ، كه رساند به كنارم
پروانه‌ى او گر رسدم در طلبِ جان * چون شمع همان دم ، به دمى جان بسپارم
امروز مكِش سر ز وفاى من و انديش * زان شب كه من از غم به دعا دست بر آرم
زلفين سياهِ تو به دلدارىِ عشّاق * دادند قرارىّ و ببردند قرارم !
اى باد از آن باده نسيمى به من آور * كآن بوىِ شفابخش بُوَد دفعِ خمارم
گر قلب دلم را ننهد دوست عيارى * من نقدِ روان در دَمَش از ديده شمارم
دامن مفشان از من خاكى ، كه پس از من * زين در نتواند كه برد باد ، غبارم
حافظ لبِ لعلش چو مرا جانِ عزيز است * عمرى بُوَد آن لحظه كه جان را به لب آرم
1 - اگر خاك كف پاى نگارم را به دست آورم ، آن را مانند خط غبار بر چشمانم مىكشم . [ لوح بصر تشبيه است . چشم خود را به صفحه‌اى مانند كرده و با بهره‌گيرى از اضلاع دوگانه‌ى غبار ( 1 - گرد ، 2 - نوعى خط ) غبار كف پاى دوست را مانند خط غبار بر روى اين صفحه ( لوح چشم ) قرار مىدهد . ] 2 - به اميد آغوش تو در درياى عشق غرق شدم ! آرزو دارم كه اشكم مانند موج مرا به ساحل دريا برساند . [ كنار در مصراع اول ، پهلو و آغوش است و در مصراع دوم ، كناره يا ساحل . عشق را به دريايى مانند كرده كه شاعر در آرزوى آغوش يار در آن غرق شده و اشك خود را به موجى كه اميدوار است او را به ساحل اين دريا برساند . مقصود آن است كه اميدوارم اشك من ، نتيجه دهد و به وصال يار برسم . ] 3 - اگر فرمان او براى گرفتن جان من ، به دستم برسد ، مانند شمع در دم جان مىسپارم . [ بين