325 - پاسبان حرم دل
گرچه افتاد ز زلفش گِرهى در كارم * همچنان چشمِ گشاد از كرمش مىدارم
به طرب حمل مكن سرخى رويم كه چو جام * خونِ دل عكس برون مىدهد از رخسارم
پردهى مطربم از دست برون خواهد برد * آه اگر زان كه در اين پرده نباشد بارم
پاسبانِ حرم دل شدهام شب همهشب * تا در اين پرده جز انديشهى او نگذارم
منم آن شاعرِ ساحر كه به افسونِ سخن * از نىِ كِلْك همه قند و شكر مىبارم
ديدهى بخت به افسانهى او شد در خواب * كو نسيمى ز عنايت كه كند بيدارم
چون تو را در گذر اى يار نمىيارم ديد * با كه گويم كه بگويد سخنى با يارم
دوش مىگفت كه حافظ همه روى است و ريا * به جز از خاك دَرَش با كه بود بازارم
1 - اگر چه گيسوى او گره در كارم افكنده است ، همچنان از لطف و كرم او اميد گشايش دارم . [ يعنى اگر چه گرفتار زنجير زلف يار شدهام ، اميدوارم كه او نظر لطفى كند و با ديدار خود گره از دلم باز كند . ]
2 - شادابى و سرخى چهرهى مرا به شادى و طرب نسبت مده ؛ زيرا كه اين خون دل من است كه بر چهرهام منعكس شده ؛ همچنان كه رنگ شراب در جام ديده مىشود .
3 - آهنگ مطرب ، مرا از خود بىخود خواهد كرد ! آه اگر از اين آهنگ به راز نهفته در آن پى نبرم ! [ پرده در مصراع دوم پردهى رازهاست . مىگويد : اگر اجازهى رفتن به آن سوى اين پرده ( پردهى راز ) نداشته باشم ، بسيار برايم دردناك است . ]
4 - در تمام طول شب نگاهبان حرم دل هستم تا جز انديشه و خيال دوست در سراپردهى دل راه نيابد .
5 - منم آن شاعر جادوگر كه با جادوى سخن خود ، از قلم نى ، سخنان شيرين مانند قند و شكر فرومىريزم .
6 - چشم بخت من با سخنان افسانه مانند او به خواب رفت ! كو نسيم لطف و عنايتى از سوى دوست كه بيدارم كند ؟ [ به بخت خود ، شخصيت بخشيده و به خواب رفتن چشم را به او نسبت داده و عنايت دوست را به نسيمى مانند كرده كه با وزش خود ، خفتگان ( از جمله بخت خفتهى شاعر ) را بيدار مىكند . ]
7 - اى دوست ، چون نمىتوانم تو را در گذرگاه ببينم ، به چه كسى بگويم كه پيام مرا به