324 - لطف آن سرى
ز دست كوتهِ خود زيرِ بارم * كه از بالابلندان شرمسارم
مگر زنجير مويى گيردم دست * و گرنه سر به شيدايى برآرم
ز چشم من بپرس اوضاعِ گردون * كه شب تا روز اختر مىشمارم
بدين شكرانه مىبوسم لبِ جام * كه كرد آگه ز رازِ روزگارم
اگر گفتم دعاى مىْفروشان * چه باشد حقِّ نعمت مىگزارم
من از بازوىِ خود دارم بسى شكر * كه زورِ مردم آزارى ندارم
سرى دارم چو حافظ مست ليكن * به لطفِ آن سرى اميدوارم
1 - از درويشى و تنگ دستى خود در رنجم ؛ زيرا كه از همنشينى سرو قامتان شرمنده و بىبهرهام .
2 - مگر دلبرى زنجير مو دستم را بگيرد و گرنه شيدا و مجنون خواهم شد ! [ زنجير مو ، صفت مركب است كه جانشين موصوف شده . يعنى دلبرى كه موهاى حلقه حلقهى او مانند حلقههاى زنجير است .
در عين حال دور نيست اگر آن را زنجير مو بخوانيم ، كه تشبيه صريح است . يعنى موى چون زنجير . در اين صورت معنى بيت چنين خواهد بود كه : مگر زلف يار مانند زنجير دل مرا گرفتار خود كند و گرنه سر به شيدايى و جنون مىگذارم . ]
3 - اوضاع روزگار و گردش ستارگان را از من - كه از شب تا سحر بيدارم و ستاره مىشمارم - بپرس .
[ يعنى من در تمام شب مانند منجمان ستارگان را مىشمارم و رصد مىكنم ؛ پس ، از گردش روزگار آگاهم ! اختر شمردن ، به اشك ريختن نيز ايهام دارد . ]
4 - اگر به جان مىفروشان دعا كردم ، چه اشكالى دارد ؟ حق احسان و نعمت آنها را به جا مىآورم .
6 - من از بازوى خود بسيار سپاسگزارم ؛ زيرا كه زور مردم آزارى ندارم ! [ مصراع دوم بيت ، از سعدى است در باب سوم گلستان :
چگونه شكر اين نعمت گزارم * كه زور مردم آزارى ندارم ؟ ]
7 - مانند حافظ ، سرى مست و پرغرور دارم ؛ اما به لطف دوست اميدوار هستم . [ آن سرى ، يعنى از جانب دوست . از سوى معشوق . ]