تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 501

مساهمون:

ص٥٠١
مىشود . مقصود آن است كه خيال تو هميشه در برابر چشمان من است . ] 2 - اگر چه در جست و جوى تو ، همراه و به سرعت باد شمال در تكاپو هستم ، اما هرگز حتّى به گرد تو نيز نمىرسم ! [ سرو خرامان قامت ، تشبيه اندام و قامت زيباى يار به سرو است . سروى كه البته ايستا نيست ، بلكه خرامان و با ناز رونده است . ] 3 - در تمام طول عمرم به زلف سياه تو اميد نبستم ؛ و طمع بوسيدن لب‌هاى تو را از دل بيرون كردم . [ زلف سياه معشوق را به شب مانند كرده و در عين حال آن را مانند رشته‌اى مىبيند كه نمىتوان به آن اميد بست و مقصود از دور دهان ، لب است . ] 4 - در اشتياق بوسيدن لب‌هاى شيرين تو - كه مانند چشمه‌ى زندگانى است - چه اشك‌ها ريختم و از لب‌هاى لعل‌گون مستىبخش تو ، چه نازها و عشوه‌ها خريدم ! [ لعل باده‌فروش ، استعاره از لب است و به اين نكته اشاره دارد كه لب‌هاى تو گويى شراب مىفروشند و بوسه بر آن‌ها ايجاد سكر و مستى مىكند ! اما چون هرگز اين آرزو بر آورده نشده ، خود را فريب خورده مىبيند ! ] 5 - با ناز و غمزهء خود ، چه تيرها كه بر دلم زدى و من در كوى تو ، از غصه و رنج چه بارها كه تحمل كردم ! 6 - اى نسيم صبح ، از كوى يار غبارى بياور ؛ زيرا كه بوى خون دل مجروحم را از خاك كوى يار استشمام مىكنم . [ صورت اين تصوير چنين است كه گويى خون دل عاشق در كوى يار بر زمين ريخته شده و اكنون بوى خون از خاك كوى او به مشام مىرسد . ] 7 - گناه چشم سياه و گردن زيباى دلرباى تو بود كه من - مانند آهوى وحشى - از مردم رميدم [ و مانند آهو راه بيابان را در پيش گرفتم . مىگويد : چشم سياه تو و گردن دلربايت آن چنان مرا شيفته كرده كه سرگشته‌ى بيابان‌ها شده‌ام ! ] 8 - نسيمى از كوى او بر سر من وزيد ، آن گونه كه بر غنچه مىوزد - و من با بوى او دلم باز شد ( همان گونه كه غنچه باز مىشود ! ) [ دل خود را به غنچه‌اى مانند كرده كه با وزش نسيم كوى يار شكوفا مىشود ، پرده دريدن گل ، كنايه از شكوفا شدن و باز شدن دل ، كنايه از شاد شدن است . ] 9 - به خاك پاى تو و به روشنى چشم حافظ سوگند ، كه دور از روى تو ، در چشمان من نورى نمانده است . [ چشم خود را به چراغى مانند كرده كه نور خود را از چهره‌ى يار مىگيرد و بنابراين بدون چهره‌ى يار خاموش و بىفروغ است . در غزلى ديگر ، اين مضمون را چنين سروده است : بىمهر رخت روز مرا نور نمانده است . ]
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 501 | شمس الدين حافظ