تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 500

مساهمون:

ص٥٠٠
8 - از آن زمان كه چشمان فتنه‌گر تو مرا افسون كرد ، از شر فتنه‌هاى آخر زمان آسوده شدم . [ يعنى بلاى چشم تو آن چنان عظيم است كه غم‌هاى ديگر را تحت الشعاع خود قرار مىدهد و بنابراين ، ديگر فتنه و آشوب‌هاى جهان در نظر من وزنى ندارد . ] 9 - من بر اثر گذشت زمان - سال و ماه - پير نشده‌ام . يار بىوفاست و از كنار من شتابان و بىتوجه مىگذرد - همچنان كه عمر شتابان در گذر است - و من ازاين‌رو ، پير شده‌ام . [ گذر شتابان عمر را ازآن‌رو با گذر يار مقايسه كرده كه يار را عمر و جان خود مىداند . بنابراين بر « من چو عمر مىگذرد » يعنى ، يار كه عمر و جان من است ، از برابر من مىگذرد . پس ، عمر مىگذرد ، ايهام دارد : هم عمر و زندگى سپرى مىشود و هم يار از برابر من بىاعتنا مىگذرد ! جان كلام اين است كه چون يار نسبت به من توجهى ندارد ، پير شده‌ام . ] 10 - ديشب ، لطف و عنايت دوست مژده داد كه اى حافظ به سوى ما بازگرد كه من بخشيده شدن گناهانت را ضمانت مىكنم .

323 - لعل باده‌فروش

خيال نقش تو در كارگاه ديده كشيدم * به صورت تو نگارى نه ديدم و نه شنيدم
اگر چه در طلبت هم عنان بادِ شمالم * به گردِ سروِ خرامان قامتت نرسيدم
اميد در شب زلفت به روزِ عمر نبستم * طمع به دورِ دهانت ز كامِ دل ببريدم
به شوق چشمه‌ى نوشت چه قطره‌ها كه فشاندم * ز لعل باده‌فروشت چه عشوه‌ها كه خريدم
ز غمزه بر دلِ ريشم چه تيرها كه گشادى * ز غصّه بر سرِ كويت چه بارها كه كشيدم
ز كوى يار بيار اى نسيم صبح غبارى * كه بوىِ خونِ دلِ ريش از آن تراب شنيدم
گناه چشم سياه تو بود و گردنِ دلخواه * كه من چو آهوىِ وحشى ز آدمى بِرَميدم
چو غنچه بر سرم از كوىِ او گذشت نسيمى * كه پرده بر دلِ خونين به بوىِ او بِدَريدم
به خاكِ پاىِ تو سوگند و نورِ ديده‌ى حافظ * كه بىرخ تو فروغ از چراغِ ديده نديدم
1 - تصوير خيالى روى تو را در كارگاه ديده‌ام رسم كردم . به راستى كه نگارى به زيبايى تو نه ديده و نه شنيده‌ام . [ چشم خود را به كارگاهى مانند كرده كه در آن تصوير چهره و قامت يار نقاشى و ترسيم
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 500 | شمس الدين حافظ