2 - نمىدانم چه در سر دارى كه هرگز از سر و سامان من نمىپرسى . و براى درمان دردم تلاش نمىكنى ؛ مگر از درد من بىخبرى ؟
3 - اين روش درستى نيست كه مرا اين چنين بر خاك افتاده بگذارى و بگريزى ؛ بر من گذر كن و از حالم بازپرس تا خاك راه تو شوم .
4 - تا لحظهى مرگ و رفتن به زير خاك ، دست از تو بر نمىدارم ! پس از آن هم ، هرگاه بر خاك من گذر كنى ، گرد خاك من دامنت را مىگيرد . [ يعنى تا زنده هستم دست از دامن تو بر نمىگيرم و پس از مرگم نيز ، گردى كه از خاك من برمىخيزد ، بر دامن تو مىنشيند . حتى پس از مرگ هم ، تو را فراموش نخواهم كرد . به گرد شخصيت بخشيده و اين گونه فرض كرده است كه وقتى دلبر بر سر خاك او گذر كند ، گرد ، دامن او را مىگيرد ! ]
5 - در غم عشق تو ، نفسم بند آمد . تا كى تو همچنان فريبم مىدهى ! مرا نابود كردى و هرگز به كار خود اعتراف نمىكنى ! [ نمىگويى كه دمار از روزگار تو در آوردم ! ]
6 - يك شب ، در دل تاريكى ، دلم را در ميان حلقهى گيسوانت جستوجو مىكردم . و به چهرهات - كه مانند هلال ماه بود - مىنگريستم و از ديدن آن چنان سرمست مىشدم كه گويى ، در جام هلالى شكل ، شراب مىنوشم !
7 - ناگهان تو را در آغوش كشيدم و گيسويت در هم پيچيد . لب بر لبت نهادم و جان و دلم را فدايت كردم .
8 - تو با حافظ خوش باش ؛ بگذار دشمن از حسد بميرد . وقتى از سوى تو گرمى و مهربانى مىبينم ، از دشمن سرزنشگر بدزبان باكى ندارم . [ دم سرد ، يعنى آن كه سخن او سرد و از سر بىمهرى است ؛ سرزنشگر و بدزبان . دكتر هروى در پايان شرح اين غزل ، در كتاب خود ( يعنى شرح غزلهاى حافظ ) دربارهى اين بيت چنين داورى كرده است : « مجموعا غزل سستى به نظر مىرسد و به جاى ايهامها و استعارههاى لطيف حافظ ، طرز بيان مستقيم و ساده در آن فراوان است . اما چون در نسخههاى معتبر به نام حافظ آمده ، به ناچار آن را آورديم . » ]
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 494
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٤٩٤