تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 493

مساهمون:

ص٤٩٣
يا نحس بوده است ؟ طالع در اصطلاح نجومى برج و درجه‌اى است كه هنگام ولادت در افق نمودار مىشود و بر حسب باور پيشينيان در سرنوشت نوزاد مؤثر است . ] 7 - از آن زمان كه حلقه‌ى غلامى در ميخانه‌ى عشق را بر گوش خود آويخته‌ام ، هر لحظه غم تازه‌اى در دلم پيدا مىشود و به من شادباش مىگويد . [ يعنى غم عشق ، اين بندگى و حلقه به گوشى را به من تبريك مىگويد . زيرا كه بندگى و غلامى درگاه عشق ، اوج آزادگى و وارستگى است . بنده‌ى عشقم و از هر دو جهان آزادم ! ] 8 - مردمك چشمم خون دلم را مىخورد كه چرا به جگر گوشه و عزيز دل مردم دل‌بسته و عاشق شده‌ام ؛ و سزاوار است ! [ يعنى از چشمم اشك خونين مىريزد و جا دارد و سزاوار است كه چنين باشد . آن‌كس كه دل به جگر گوشه‌ى مردم داده بايد چنين پريشان و اشك‌ريزان باشد . ] 9 - با سر زلف خود ، اشك از چهره‌ى حافظ پاك كن ؛ و گرنه اين اشك سيل‌آسا كه لحظه‌اى قطع نمىشود ، وجودم را به نابودى مىكشاند ! [ اشك خود را به سيلى مداوم و پيوسته مانند كرده و وجود خود را به بنايى كه در مسير اين سيل قرار دارد . ]

319 - جام هلالى

مرا مىبينى و هر دم زيادت مىكنى دردم * تو را مىبينم و ميلم زيادت مىشود هر دم
به سامانم نمىپرسى نمىدانم چه سر دارى * به درمانم نمىكوشى نمىدانى مگر دردم ؟
نه راه است اين كه بگذارى مرا بر خاك و بگريزى * گذارى آر و بازم پرس تا خاكِ رَهَت گردم
ندارم دستت از دامن به جز در خاك و آن دم هم * كه بر خاكم روان گردى بگيرد دامنت گردم
فرورفت از غم عشقت دمم ، دم مىدهى تا كى * دمار از من برآوردى ، نمىگويى بر آوردم !
شبى دل را به تاريكى ز زلفت بازمىجُستم * رُخَت مىديدم و جامى هلالى بازمىخوردم
كشيدم در برت ناگاه و شد در تاب ، گيسويت * نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا كردم
تو خوش مىباش با حافظ ، برو گو خصم جان مىده ! * چو گرمى از تو مىبينم چه باك از خصمِ دَمْ سردم ؟
1 - مرا مىبينى و هر لحظه بر درد دلم مىافزايى ! تو را مىبينم و هر لحظه ميل دلم نسبت به تو بيشتر مىشود !