تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 492

مساهمون:

ص٤٩٢

318 - الف قامت دوست

فاش مىگويم و از گفته‌ى خود دل‌شادم * بنده‌ى عشقم و از هر دو جهان آزادم
طاير گلشن قدسم چه دهم شرح فراق * كه در اين دامگهِ حادثه چون افتادم
من مَلَك بودم و فردوس برين جايم بود * آدم آورد در اين ديرِ خراب‌آبادم
سايهء طوبى و دلجويىِ حور و لبِ حوض * به هواىِ سرِ كوىِ تو برفت از يادم
نيست بر لوح دلم جز الفِ قامت دوست * چه كنم حرفِ دگر ياد نداد استادم
كوكب بختِ مرا هيچ منجّم نشناخت * يا رب از مادر گيتى به چه طالع زادم
تا شدم حلقه به گوش درِ ميخانه‌ى عشق * هر دم آيد غمى از نو به مبارك بادم
مىخورد خون دلم مردُمَك ديده سزاست * كه چرا دل به جگر گوشه‌ى مردم دادم
پاك كن چهره‌ى حافظ به سر زلف ز اشك * ورنه اين سيل دَمادَم بِبَرَد بنيادم
1 - آشكارا مىگويم و از گفته‌ى خود شاد و دل‌خوشم كه من بنده‌ى عشقم و از وابستگى و دل‌بستگى به هر دو جهان آزادم . 2 - من پرنده‌ى باغ بهشت هستم . ماجراى دور شدن خود از بهشت و گرفتار شدن در اين دامگاه پرحادثه را چگونه شرح دهم ؟ 3 - من فرشته بودم و جايم بهشت برين بود ؛ آدم مرا به اين دنياى خاكى ويران‌شده آورد . [ دير خراب‌آباد ، استعاره از دنياست و مضمون بيت ( و نيز بيت پيشين ) به ماجراى رانده شدن آدم از بهشت اشاره دارد . ] 4 - سايهء درخت طوبى ، مهربانىهاى حوران بهشتى و كنار حوض كوثر ، همه را در آرزوى رسيدن به سر كوى تو فراموش كردم . 5 - بر صفحه‌ى دل من ، تصويرى جز قامت بلند و موزون يار نقش نبسته است . چه كنم ؟ استادم حرف ديگرى ، جز سخن عشق ، به من نياموخته است . [ لوح دل و الف قامت هر دو تشبيه است . دل به يك صفحه و قامت دوست به حرف الف - كه مستقيم است - مانند شده و مقصود از استاد ، آفريننده و آموزنده‌ى عشق و معرفت ، يعنى خداوند جهان است . 6 - هيچ ستاره‌شناسى ، نتوانست ستاره‌ى بخت و اقبال مرا بشناسد . يا رب من در اين دنيا با كدام طالع ( طالع سعد يا نحس ) زاده شده و رشد كرده‌ام ؟ [ يعنى هنگام تولد من ، ستاره‌ى بختم در برج سعد