تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 490

مساهمون:

ص٤٩٠
چه مقام بلندى يافته‌ام ! [ خود را به ذره‌اى مانند كرده كه به خورشيد پيوسته است . پيوستن ذره به خورشيد ، كنايه از به اوج كمال رسيدن عاشق در راه عشق است . ] 4 - شراب بياور ؛ زيرا كه عمرى است كه من با آسودگى خاطر در گوشه‌اى به عيش و نوش نپرداخته‌ام . [ عافيت را به خانه‌اى و سرايى مانند كرده كه مىتوان در گوشه‌اى از آن به عيش و شادى نشست . ] 5 - اى نصيحت‌گو ، اگر از مردم هوشيار هستى ، سخن خود را خوار و بىارزش مكن ؛ زيرا كه من مستم [ و سخنان تو هرگز در من اثر نمىكند . سخن را به خاك افكندن ، كنايه از بىارزش و خوار كردن آن است . ] 6 - چگونه مىتوانم در پيشگاه دوست ، از شرمندگى سربلند كنم ، در حالى كه خدمتى شايسته‌ى او از دستم بر نيامد . [ نتوانستم خدمتى كنم كه شايسته‌ى او باشد . ] 7 - حافظ در اين حسرت و اندوه سوخت كه آن يار دل‌نواز هرگز نگفت كه براى عاشق خود كه دلش را آزرده‌ام ، مرهمى بفرستم !

317 - شور شيرين

زلف بر باد مده تا ندهى بر بادم * ناز بنياد مكن تا نكَنى بنيادم
مىْ مخور با همه‌كس ، تا نخورم خون جگر * سر مكش تا نكشد سر به فلك فريادم
زلف را حلقه مكُن تا نكُنى در بندم * طرّه را تاب مده تا ندهى بر بادم
يارِ بيگانه مشو ، تا نبرى از خويشم * غم اغيار مخور تا نكنى ناشادم
رخ بر افروز كه فارغ كنى از برگِ گُلَم * قد بر افراز كه از سرو كنى آزادم
شمع هر جمع مشو ورنه بسوزى ما را * ياد هر قوم مكن تا نروى از يادم
شهره‌ى شهر مشو تا ننهم سر در كوه * شورِ شيرين منما تا نكنى فرهادم
رحم كن بر من مسكين و به فريادم رَس * تا به خاكِ درِ آصف نرسد فريادم
حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روى * من از آن روز كه در بندِ توام آزادم
1 - گيسوى خود را بر باد مده تا از شدت حسرت ، هستى مرا بر باد ندهى ؛ رفتار خود را بر ناز و