تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 489

مساهمون:

ص٤٨٩
و انحراف است و طبعا به هدف نمىخورد . كنايه از طعنه و گوشه كنايه زدن حسودان . ] 7 - بوسيدن لب‌هاى عقيق‌گون تو براى من حلال است ؛ زيرا كه با همه‌ى سرزنش‌ها و ستم‌ها كه كشيده‌ام ، مهر وفادارى خود را نسبت به تو نشكسته‌ام . [ درج عقيق ( - صندوقچه‌ى عقيق رنگ ) استعاره از لب و دهان يار است و مهر وفا ، تشبيه است . يعنى وفادارى خود را به مهرى مانند كرده كه هرگز نشكسته است . ] 8 - يك زيباروى دلير سپاهى ، دلم را غارت كرد و رفت ! واى بر من اگر لطف شاه ، شامل حالم نشود و نجاتم ندهد . [ يعنى چون دلبر زيبا ، سپاهى بوده ، بنابراين زير فرمان شاه است و شاه مىتواند داد دل عاشق را از او بستاند . و اگر چنين نكند ، واى بر حال من ! ] 9 - حافظ ، از جهت مقام و مرتبه‌ى علمى ، سر بر آسمان مىساييد ؛ غم عشق قامت شمشادگون تو مرا چنين پست و افتاده كرد . [ شمشاد بلند ، استعاره از قامت موزون يار است . ]

316 - خرمن عمر

به غير از آن كه بشد دين و دانش از دستم * بيا بگو كه ز عشقت چه طرف بر بستم
اگر چه خرمنِ عمرم غمِ تو داد به باد * به خاك پاىِ عزيزت كه عهد نشكستم
چو ذرّه گرچه حقيرم ، ببين به دولت عشق * كه در هواى رُخت چون به مهر پيوستم
بيار باده كه عمريست تا من از سرِ امن * به كنج عافيت از بهر عيش ننشستم
اگر ز مردمِ هشيارى اى نصيحت‌گو * سخن به خاك ميفكن چرا كه من مستم
چگونه سر ز خجالت برآورم برِ دوست * كه خدمتى بسزا بر نيامد از دستم
بسوخت حافظ و آن يار دل‌نواز نگفت * كه مرهمى بفرستم كه خاطرش خستم !
1 - غير از اين كه دين و دانش خود را از دست دادم ، به من بگو كه از عشق تو چه سودى بردم ؟ 2 - اگر چه غم عشق تو ، خرمن عمر مرا به باد داد ، به خاك پاى عزيزت سوگند كه پيمان عشق خود را نشكستم . [ خرمن عمر ، تشبيه صريح است و به باد دادن كنايه از نابود كردن است . مىگويد : عمرم را در عشق تو فنا كردم . ] 3 - اگر چه مانند ذرّه ، كوچك و بىارزشم ، بنگر كه چگونه به يمن عشق و در آرزوى ديدن چهره‌ات