من كز وطن سفر نگزيدم به عمرِ خويش * در عشقِ ديدنِ تو هواخواهِ غربتم
دريا و كوه در رَه و من خسته و ضعيف * اى خضر پى خجسته مدد كن به همّتم
دورم به صورت از درِ دولت سراىِ تو * ليكن به جان و دل ز مقيمانِ حضرتم
حافظ به پيشِ چشم تو خواهد سپرد جان * در اين خيالم ار بدهد عمر مهلتم
1 - اى ساقى ، بار ديگر به سوى من بيا كه آرزومند خدمت ، مشتاق بندگى و دعاگوى نيكبختى تو هستم . [ يعنى دعاى من نيكبختى توست . ]
2 - از آنجا كه جام پرفيض تو كه نور سعادت از آن مىتابد ، اقتضا مىكند ، راه بيرون شدن از تاريكىهاى حيرت و سرگشتگى را به من نشان بده .
3 - هر چند از صد جهت در گناه فرورفتهام ، اما از زمانى كه با عشق آشنا شدهام ، مورد رحمت و بخشش خداوند قرار گرفتهام . [ بحر گناه ، تشبيه صريح است . گناه را به دريايى مانند كرده كه خود در آن غرق شده است . ]
4 - اى حكيم ، به سبب رندى و بدنامى ، بر من خرده مگير ؛ زيرا كه سرنوشت من در دستگاه تقدير و سرنوشت ، چنين رقم خورده است !
5 - شراب بنوش ؛ زيرا كه عاشقى امرى اكتسابى و مطابق خواست و اختيار من نيست ، بلكه موهبتى است كه در سرشت و فطرت من به ارث نهاده شده است . [ يعنى عشق با آبوگل وجود من در آميخته و موهبتى ازلى است . ]
6 - من كه در عمر خود هرگز سفر و دورى از وطن را بر نگزيدهام ، در عشق ديدن روى تو خواستار و آرزومند غربت و دورى هستم .
7 - در راه رسيدن به تو ، درياها و كوهها مانعند و من خسته و ناتوانم ! اى خضر خوشقدم ، با دعاى خير خود يارىام كن !
8 - به ظاهر ، از درگاه دولت سراى تو دورم . اما جان و دلم از مقيمان بارگاه توست . [ به ظاهر ، يعنى از نظر جسمانى . دولتسرا ، يعنى خانهى نيكبختى . ]
9 - اگر عمر مهلت دهد ، حافظ ، در اين آرزو - كه به ديدار تو برسد - در برابر چشمانت جان خواهد باخت .