تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 488

مساهمون:

ص٤٨٨

315 - مهر وفا

دوش بيمارىِ چشم تو ببرد از دستم * ليكن از لطف لبت صورتِ جان مىبستم
عشقِ من با خطِ مشكين تو امروزى نيست * ديرگاه است كز اين جامِ هلالى مستم
از ثباتِ خودم اين نكته خوش آمد كه به جور * در سرِ كوىِ تو از پاىِ طلب ننشستم
عافيت چشم مدار از من ميخانه‌نشين * كه دم از خدمتِ رندان زده‌ام تا هستم
در رهِ عشق ، از آن سوىِ فنا صد خطر است * تا نگويى كه چو عمرم به سر آمد رَستم
بعد از اينم چه غم از تيرِ كج‌اندازِ حسود * چون به محبوبِ كمان ابروىِ خود پيوستم
بوسه بر دُرج عقيق تو حلال است مرا * كه به افسوس و جفا مُهرِ وفا نشكستم
صنمى لشكرىام غارت دل كرد و برفت * آه اگر عاطفتِ شاه نگيرد دستم
رتبت دانش حافظ به فلك بر شده بود * كرد غم‌خوارىِ شمشادِ بلندت پستم
1 - ديشب ، خمارى چشمانت مرا از خود بىخودم كرد ، اما لطافت نوش لبت بار ديگر به من جان بخشيد . [ صورت جان مىبستم ، يعنى شكل جان را مىآفريدم . به جان خود شكل مىدادم . جان مىگرفتم . ] 2 - دل‌بستگى و عشق من نسبت به خط مشكين تو تازگى ندارد . زمان درازى است كه من از خط مشكين عذار تو - كه مانند يك جام هلالى است - سرمستم . [ اين مضمون را سعدى ، چنين پرداخته است : عشق من بر گل رخسار تو امروزى نيست / دير سال است كه من بلبل اين بستانم ! ] 3 - از اين نكته درباره‌ى پايدارى خود ، خوشم آمد كه با تمام ستم‌ها و رنج‌ها كه كشيدم در سر كوى تو از جست‌وجو و طلب بازنايستادم . 4 - از من ساكن ميخانه ، سلامتى و آسودگى انتظار نداشته باش ؛ زيرا كه تا زنده هستم سخن از خدمت به رندان و وارستگان خواهم گفت . [ يعنى هرگز از خدمت به رندان مىگسار ميخانه‌ها بازنخواهم‌ايستاد ! ] 5 - مبادا گمان برى كه چون عمرت به پايان آمد ، از رنج‌هاى راه عشق رها خواهى شد ! بلكه در راه عشق ، حتى در آن سوى مرگ ظاهرى - مرگ تن - نيز صد گونه خطر وجود دارد ! 6 - چون به يار كمان ابروى خود پيوسته‌ام ، پس از اين از تير كج حسودان - كه به هدف اصابت نخواهد كرد - چه غم دارم ؟ [ تير كج‌انداز ، يعنى تيرى كه مطابق با هدف پرتاب نشده ، بلكه داراى كجى