1 - عاشق روى جوانى شدهام كه زيبا و نورس است ؛ و با دعا از خدا پايدارى اين عشق را خواستهام .
2 - عاشق و رند و نظربازم و آشكارا مىگويم تا بدانى كه از چه هنرها و فضيلتهايى برخوردار هستم .
3 - از خرقهى صوفيانهى خود كه به شراب آلوده است شرم دارم ؛ زيرا كه به صد نيرنگ به آن وصلههايى دوختهام . [ تا مانند رقعهى صوفيان جلوهگر شود ! ]
4 - اى شمع در غم عشق او ، خوب بسوز ؛ زيرا كه من هم اكنون آمادهى همين كار شده و براى سوختن اقدام كردهام .
5 - تشخيص صلاح و سود كار ، با وجود چنين حيرتى كه من دارم از دستم خارج شده و به همين جهت آنچه را كه از دل و جانم كاستهام ، به غم عشق افزودهام . [ يعنى جان و دلم روز به روز كاهش يافته و بر غم افزوده شده است . ]
6 - مانند حافظ با جامهى چاك خورده به سوى ميكده و خرابات مىروم به اين اميد كه آن دلبر زيباى نورس مرا در آغوش كشد .
313 - شيخ و فقيه هم !
بُشرى اذِ السَّلامةُ حَلَّت بِذِى سَلَم * لِلّهِ حَمْدُ مُعتَرِفٍ غايةَ النِّعَم
آن خوش خبر كجاست كه اين فتح مژده داد * تا جان فشانَمَش چو زر و سيم در قدم
از بازگشت شاه در اين طُرفه منزل است * آهنگِ خصم او به سراپردهى عدم
پيمانشكن هرآينه گردد شكسته خال * انَّ العُهودَ عِنْدَ مَليكِ النُّهى ذِمَم
مىجست از سحابِ امَل رحمتى ولى * جز ديدهاش معاينه بيرون نداد نم
در نيلِ غم فتاد ، سپهرش به طنز گفت * الآنَ قَدْ نَدِمْتَ و ما يَنْفَعُ النَّدَم
ساقى ، چو يار مَهْرُخ و از اهلِ راز بود * حافظ بخورد باده و شيخ و فقيه هم
1 - مژده باد كه سلامت به « ذى سلم » فرودآمد . سپاس آنكس كه نهايت نعمتهاى خدا را مىشناسد ، از آن خداست . [ ذى سلم ، منزلگاه معشوق است . مىگويد : آن كه از نعمتهاى خداوند آگاه