311 - طاير فرخنده پيام
مرحبا طايرِ فرّخ پىِ فرخنده پيام * خير مقدم ، چه خبر ؟ دوست كجا ؟ راه كدام ؟
يا رب اين قافله را لطفِ ازل بدرقه باد * كه از او خصم به دام آمد و معشوقه به كام
ماجراىِ من و معشوقِ مرا پايان نيست * هر چه آغاز ندارد نپذيرد انجام
گل ز حد بُرد تنعّم نفسى رُخ بنما * سرو مىنازد و خوش نيست ، خدا را بخرام !
زلفِ دلدار چو زنّار همىفرمايد * برو اى شيخ كه شد بر تنِ ما خرقه حرام
مرغِ روحم كه همىزد ز سرِ سدره صفير * عاقبت دانهى خال تو فكندش در دام
چشم بيمارِ مرا خواب نه در خور باشد * مَن لَهُ يَقْتُل داءٌ دَنَفٌ كَيْفَ يَنام
تو ترحّم نكنى بر من مخلص گفتم * ذاكَ دعواىَ و ها انْتَ و تِلكَ الايّام
حافظ ار ميل به ابروىِ تو دارد ، شايد * جاى در گوشهى محراب كنند اهل كلام
1 - اى پرندهى خوش قدم خجسته پيام ، خوش آمدى ؛ آمدنت به نيكى باد ؛ چه خبر آوردهاى ؟
دوست كجا و راه رسيدن به او كدام است ؟
2 - يا رب ، لطف بىكران تو نگهبان اين كاروان باد ؛ كاروانى كه به بركت بازگشت آن ، دشمن گرفتار و معشوقه ، مطابق آرزو شد . [ يعنى معشوقه ، به كام دل عاشقان و مطابق با آرزوى آنان ، بازگشت ! ]
3 - ماجراى من و معشوقهى من پايانى ندارد . آرى ، هر چه آغازى ندارد ، پايانى نخواهد داشت . [ از ديدگاه عرفانى ، عشق ازلى و ابدى ، عشق بنده به خداوند است كه از روز نخست خلقت ، در سرشت او نهاده شده و تا ابد باقى خواهد بود . ]
4 - اى دلبر ، گل ناز و تكبر را از حد بيرون برده است ، لحظهاى چهره بنماى ؛ سرو نيز به قامت خود مىنازد و اين براى عاشقان خوشآيند نيست ، پس لحظهاى به سوى ما بخرام . [ خطاب به معشوق مىگويد : گل و سرو در غياب تو به خود مىنازند ؛ بيا كه با وجود تو گل و سرو ناز و خرام از سر برگيرند . ]
5 - اى شيخ ، ما را نصيحت مكن . پس از اين ديگر خرقه پوشيدن بر ما حرام است زيرا كه معشوقه دستور داده كه ما زنّار بر ميان ببنديم . [ زنّار بر ميان بستن ، كه اشاره به داستان شيخ صنعان دارد ، نشانهى كفر و الحاد است . و خرقه ، در اينجا خرقهى زهد و عبادت است . مىگويد : ما فرمانبردار و پيرو دلبريم . چون دلبر از ما مىخواهد زنّار ببنديم ، سخن تو كه ما را به پوشيدن خرقه فرا مىخوانى سودى ندارد . ]