تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 481

مساهمون:

ص٤٨١
سلسبيل جان و دل خود را فداى لب يار كرده است ، معناى چندان استوارى به نظر نمىرسد . ] 2 - خط سبزى كه بر بالاى لب تو روييده ، مانند مورچگانى است كه در اطراف چشمه‌ى سلسبيل جمع شده‌اند ! [ سبزپوشان خط ، تشبيه است . يعنى خط بالاى لب به سبزپوشان ( سبزه رويان ) مانند شده است . ] 3 - تير مژگان تو ، در هر گوشه‌اى ، صدها كشته مانند من دارد ، [ مقصود از ناوك چشم ، همان مژگان يار است كه مانند تيرى بر دل عاشقان مىنشيند . ] 4 - يا رب اين آتشى را كه در جان من افتاده ، سرد و خاموش كن ؛ همچنان كه آتش نمرود را بر ابراهيم خليل سرد كردى ! [ به داستان بسيار مشهور در آتش افكندن حضرت ابراهيم به وسيله‌ى مأموران نمرود ، اشاره دارد . ] 5 - اى دوستان ، اگر چه يار ، چهره‌اى بسيار زيبا دارد ، چه سود كه من مجالى براى بهره‌مندى از آن جمال جميل ندارم . 6 - راه مقصد بسيار دراز و پاى ما براى پيمودن اين راه لنگ است ! خرما بر شاخه‌ى بلند نخل و دست ما از آن كوتاه است . 7 - حافظ ، در برابر سرپنجه‌ى قوى عشق يار زيبا ، مانند مورچه‌اى است كه در زير پاى فيلى افتاده باشد ! 8 - پادشاه عالم ، از بقاى عمر و عزت و شوكت و ديگر مزاياى از اين دست برخوردار باد !

310 - باده‌ى گلرنگ تلخ

عشق‌بازىّ و جوانىّ و شرابِ لعل‌فام * مجلسِ انس و حريفِ همدم و شربِ مدام
ساقىِ شكّر دهان و مطربِ شيرين سخن * همنشينى نيك كردار و نديمى نيك نام
شاهدى از لطف و پاكى رشكِ آب‌زندگى * دلبرى در حسن و خوبى غيرتِ ماه تمام
بزمگاهى دل‌نشان چون قصرِ فردوس بَرين * گلشنى پيرامنش چون روضه‌ى دارالسّلام
صف‌نشينان نيك‌خواه و پيشكاران با ادب * دوستداران صاحب اسرار و حريفان دوست كام
باده‌ى گلرنگِ تلخِ تيز خوش‌خوار سبك * نُقلش از لعلِ نگار و نَقلش از ياقوت خام
غمزهء ساقى به يغماىِ خرد آهخته تيغ * زلفِ جانان از براى صيدِ دل گسترده دام
نكته‌دانى بذله‌گو چون حافظِ شيرين سخن * بخشش آموزى جهان‌افروز چون حاجى قوام
هر كه اين عشرت نخواهد ، خوش‌دلى بر وى تباه * وان كه اين مجلس نجويد ، زندگى بر وى حرام