چه جرم كردهام اى جان و دل به حضرت تو * كه طاعتِ من بىدل نمىشود مقبول
به دردِ عشق بساز و خموش كن حافظ * رموز عشق مكن فاش پيش اهلِ عقول
1 - اگر فرصت و امكان رسيدن به كوى تو براى من حاصل شود ، به يمن ديدار تو كار و زندگىام پايهى استوارى مىيابد .
2 - آن دو چشم زيبا و بىپروا آرام و قرار از دلم برده و آن دو چشم جادوگر سياه سرمه كشيده ، آسودگى مرا ربوده است . [ دو نرگس رعنا و دو جادوى مكحول ، استعاره از چشمان سياه سرمهكشيدهى يار است . ]
3 - چون من درويش بىزر و زور ، به هيچ وجه اجازه و امكان وارد شدن و خارج شدن از درگاه تو را ندارم .
4 - كجا بروم ؟ چه كنم و از كجا چارهانديشى كنم ؟ زيرا كه از غم و جور روزگار خسته و آزرده شدهام !
5 - من شكستهدل ناخوش احوال ، فقط آن زمان زندگى واقعى پيدا مىكنم ، كه با شمشير غم عشق تو كشته شوم . [ يادآور اين سخن معروف منسوب به حلاج است : اقتلونى يا ثقاتى ، انّ فى قتلى حياتى ! دوستان معتمد ، مرا بكشيد ؛ زيرا كه زندگى واقعى من ، در كشته شدن من است . سخن سنايى كه : به تيغ عشق شو كشته اگر مى زندگى خواهى ؛ و بيان مولانا كه : بميريد ، بميريد كه تا روح پذيريد ! بيان همين مضمون است . ]
6 - غم عشق تو ، ويرانتر از دل من جايى نيافت ، كه در دل تنگم براى خود قرارگاه و جاى فرودآمدن ساخت .
7 - چون دلم از گوهر عشق تو جلا و درخشندگى يافته ، هرگز زنگار حوادث نمىتواند آن را تيره و كدر كند . [ جواهر مهر ، تشبيه است مهر و عشق يار به جواهر مانند شده است . ]
8 - اى عزيز دل ، من چه جرمى كردهام كه عبادت و اطاعت من شيدا و بىدل ، در درگاه تو پذيرفته نمىشود ؟
9 - اى حافظ ، با درد عشق بساز و خاموش باش و اسرار عشق را پيش خردمندان افشا و آشكار مكن .