2 - صلاح و تقوايى كه ما در پيش گرفتهايم ، همه براى فريب ديگران است . و من از اين موضوع خوشحالم كه به هيچ وجه شرمندهى روى ساقى و دلبر نيستم ! [ يعنى آنان مىدانند كه من اهل تقواى دروغين و رياكار نيستم ! ]
3 - اميدوارم كه يار با خلق نيكو و بزرگوارى خود از ما نرنجد ؛ زيرا كه از پرسيدن و بازخواست رنجيده خاطر و از پاسخ دادن شرمندهايم .
4 - از بس كه ديشب اشك خونين از چشم ما جارى شد ، كه نتوانستيم بخوابيم و شرمندهى همراهان و يارانى شديم كه به خواب رفتند . [ مقصود از رهروان خواب ، آنانى هستند كه به راه خواب مىروند ، يعنى آسوده خاطر مىخوابند . به طعنه مىگويند : ما نتوانستيم - بر اثر گريه - با ياران به خواب رفته همراه شويم و رفيق نيمه راه و شرمندهى آنان شديم ! ]
5 - اگر گل نرگس ، از شدت شرمندگى سر در پيش افكند ، رواست ؛ زيرا كه از كرشمهى آن چشم پر از سرزنش و خشم يار شرمنده شد .
6 - خدا را سپاس مىگويم ، كه تو حتى از آفتاب زيباترى و من ازاينرو ، در مقابل آفتاب شرمنده نيستم .
7 - آب چشمهى زندگى ، ازآنرو در پشت پردهى تاريكى پنهان شد كه از شعر حافظ و ذوق شعرى او كه مانند آب جارى است ، شرمنده شد . [ با اشاره به اين كه چشمهى زندگى درون تاريكى است ، حسن تعليل زيبايى مىآورد ؛ مىگويد : علت قرار گرفتن چشمهى زندگى در تاريكى ، اين است كه از روانى شعر و ذوق حافظ شرمنده است . ]
307 - رموز عشق
اگر به كوىِ تو باشد مرا مجالِ وصول * رسد به دولتِ وصلِ تو كارِ من به اصول
قرار برده ز من آن دو نرگسِ رعنا * فراغ برده ز من آن دو جادوىِ مكحول
چو بر درِ تو من بىنوارىِ بىزر و زور * به هيچ باب ندارم رهِ خروج و دخول
كجا روم ، چه كنم ، چاره از كجا جويم ؟ * كه گشتهام ز غم و جور روزگار ملول !
من شكستهى بدحال زندگى يابم * در آن زمان كه به تيغِ غمت شوم مقتول
خرابتر ز دلِ من غمِ تو جاى نيافت * كه ساخت در دلِ تنگم قرارگاه نزول
دل از جواهرِ مهرت چو صيقلى دارد * بود ز زنگِ حوادث هرآينه مصقول