5 - خورشيد ، هنگامى كه آن خال سياه را ديد در دل خود گفت : اى كاش آن خال سياه من بودم ! [ هندوى مقبل ، يعنى غلام سياه خوشبخت ، استعاره از خال است . خورشيد به حال اين غلام سياه خوشبخت حسرت مىخورد و آرزو مىكند كاش به جاى او مىبود ! ]
6 - پادشاها ، از بزم تو ، آسمان به رقص و پايكوبى و آواز پرداخته است . پس هرگز از طرب و شادمانى دور مشو و آن را رها مكن .
7 - شراب بنوش و بسيار بخشش كن كه گردن دشمنان تو از بركت گيسوى چون كمندت در حلقهى زنجيرها گرفتار شده است .
8 - در زمان تو ، گردش روزگار تماما بر اساس عدل و داد است ! پس خوش باش كه ستمگر هرگز به مقصود خود نخواهد رسيد .
9 - اى حافظ ، قلم شاه جهان ، تقسيمكنندهى روزى است ؛ پس به خاطر هزينههاى زندگى ، نگران نباش و فكر بيهوده مكن . [ در واقع پايان غزل ( يا قصيده ؟ ) به حسن طلب اختصاص يافته است . ]
306 - سراچهى چشم
به وقتِ گُل شدم از توبهى شراب خجل * كه كس مباد ز كردارِ ناصواب خجل
صلاحِ ما همه دامِ ره است و من زين بحث * نىام ز شاهد و ساقى به هيچ باب خجل
بود كه يار نرنجد ز ما به خُلقِ كريم * كه از سؤال ملوليم و از جواب خجل
ز خون كه رفت شبِ دوش از سراچهى چشم * شديم در نظرِ رهروانِ خواب خجل
رواست نرگسِ مست ار فكند سر در پيش * كه شد ز شيوهى آن چشم پرعتاب خجل
تويى كه خوبترى ز آفتاب و شكر خدا * كه نيستم ز تو در روىِ آفتاب خجل
حجاب ظلمت از آن بست آبِ خضر كه گشت * ز شعرِ حافظ و آن طبعِ همچو آب خجل
1 - در فصل بهار و رويش گل ، به سبب توبه از شرابنوشى ، شرمنده شدم . اميد كه كسى از كردار ناشايست و نادرست خود شرمنده نباشد ! [ مقصود از كار ناصواب ، همان توبه كردن از نوشيدن شراب است . ]