1 - اى آن كه دل زخم ديدهى من با لب تو حق دوستى و نمكپروردگى دارد ، حق دوستى را نگه دار كه من مىروم ، خدا به همراه تو باشد .
2 - تو آن سرشت پاكيزهاى هستى كه حاصل ذكر و دعاى فرشتگان در جهان معنا و پاكى به نيكى از تو ياد كردن است .
3 - در خلوص عشق من نسبت به خود اگر شكى هست ، مرا بيازماى ؛ زيرا كه هيچكس نمىتواند عيار طلا را مانند محك تشخيص دهد . [ يعنى تو خود بهترين محك و ابزار سنجش براى تعيين ميزان عشق من نسبت به خود هستى ! ]
4 - گفته بودى كه هرگاه مست شوم ، دو بوسه به تو خواهم داد ! اما وعده از حد خود گذشت و ما نه تنها دو بوسه ، حتى يك بوسه هم نديديم !
5 - لب خندان خود را باز كن و سخنان شيرين بگو ؛ با سكوت خود مردم را به شك مينداز كه آيا دهان دارى يا نه ؟ ! [ پستهى خندان استعاره از دهان و شكرريزى كنايه از سخنان شيرين گفتن است .
اما ادامهى توصيف به طور پنهان به كوچكى دهان يار اشاره مىكند . مىگويد : اگر لب باز نكنى و سخنان شيرين نگويى از كوچكى دهان تو مردم به شك مىافتند كه اصلا دهان ندارى ! ]
6 - اگر آسمان بر خلاف خواست من گردش كند ، آن را بر هم مىزنم ! من كسى نيستم كه از چرخ گردندهى آسمان ( يعنى روزگار ) ، خوارى و زبونى تحمل كنم .
7 - اى نگهبان يار ! حال كه نمىگذارى او در كنار محافظ و مراقب واقعى خودش - يعنى حافظ - باشد ، لااقل قدمى دور تر از خانهى او بايست . [ رقيب در اينجا فقط به معنى مراقب است و حافظ ، ايهام دارد : هم تخلص شاعر است و هم شاعر خود را حافظ و مراقب واقعى معشوق مىداند كه رقيب او را از ديدارش محروم كرده است ! ]
303 - شب روان خيال
خوش خبر باشى اى نسيم شمال * كه به ما مىرسد زمانِ وصال
قِصَّةُ العِشْقِ لَا انْفِصامَ لَها * فُصِمَت هاهُنا لِسانُ القال
ما لِسَلْمى و مَن بِذى سَلَمٍ * أينَ جيرانُنا و كَيفَ الحال
عَفَتِ الدّارُ بَعْدَ عافِيةٍ * فَاسأَلوا حالَها عَنِ الاطلال
فى جَمالِ الكَمالِ نِلتَ مُنىً * صَرفَ اللّهُ عَنْكَ عَينَ كمال