2 - جهان و كار جهان ، همه هيچ و بىارزش است ، من اين نكته را بارها تحقيق كرده و به همين نتيجه رسيدهام .
3 - دريغ و درد كه تا اين لحظه ، نمىدانستم و پى نبرده بودم كه كيمياى سعادت ، فقط رفيق و دوست خوب است . [ كيمياى سعادت ، تشبيه است . سعادت و نيكبختى را به كيميا مانند كرده و آن را داشتن رفيق خوب به شمار آورده است . ]
4 - جاى امنى براى خود جستوجو كن و به آنجا برو و عمر مانده را غنيمت بشمار ؛ زيرا كه راهزنان عمر و زندگى در كمين تو نشستهاند . [ راهزنان عمر ، غمها و رنجها و حوادث ناگوار زندگى است كه در كمين انسان نشستهاند . مىگويد : چون در معرض هجوم حوادث زندگى هستى ، به جاى امنى برو و اگر آن را يافتى ، فرصت عمر را غنيمت بشمار . ]
5 - بيا و راه ما را در پيش بگير ؛ زيرا كه توبه از بوسه بر لب لعلگون يار و توبه از نوشيدن شراب ، حكايتى است كه عقل و خرد آن را تأييد نمىكند .
6 - اگر چه ، چون منى نمىتواند كمر باريك تو را در آغوش بكشد ، اما با همين خيال باريك ، خاطر خود را خوش مىكنم . [ يعنى خيال اين كه تو را - و ميان باريك تو را - در آغوش بكشم ، دلم را خوش مىكند ! موى ميان ، تشبيه كمر يار به موى است ، از شدت باريكى ! ]
7 - صدهزار فكر عميق ، نمىتواند شيرينى و جذابيتى را كه در گودى چانهء تو نهفته است ، دريابد .
8 - اگر اشك من ، خونين و به رنگ عقيق شده تعجبى ندارد ؛ زيرا كه رنگ لبهاى تو نيز به رنگ عقيق است [ و اشك من به سبب آن كه در حسرت آن لبها فرومىريزد ، سرخ و عقيق رنگ است .
مهر خاتم لعل ، استعاره از لب لعل رنگ يار است . لب را به نقش نگين لعل مانند كرده است . ]
9 - با خنده گفت كه : حافظ ، بندهى ذوق شعرى تو هستم . به راستى ، ببين كه تا چه اندازه مرا نادان و كودن به شمار مىآورد ! [ يعنى او با اين توصيف ، گمان مىكند كه من باور مىكنم كه راست مىگويد و ذوق مرا مىستايد ، من مىدانم كه ذوق و قريحهى من شايستگى توجه او را ندارد . اين قدر احمق نيستم ! ]
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 467
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٤٦٧