رفيق خيل خياليم و همنشين شكيب * قرين آتش هجران و همقران فراق
چگونه دعوىِ وصلت كنم به جان كه شدهست * تنم وكيل قضا و دلم ضمانِ فراق
ز سوز شوق دلم شد كباب دور از يار * مدام خونِ جگر مىخورم ز خوانِ فراق
فلك چو ديد سرم را اسير چنبرِ عشق * ببست گردن صبرم به ريسمان فراق
به پاى شوق گر اين ره به سر شدى حافظ * به دستِ هجر ندادى كسى عنانِ فراق
1 - زبان قلم ، قصد بيان داستان جدايى را ندارد و گرنه اين داستان را شرح مىدهم .
2 - افسوس كه عمرم به اميد ديدار يار به پايان رسيد اما روزگار جدايى پايان نيافت .
3 - به ياران راستين سوگند كه سرى را كه از روى افتخار به بلنداى آسمان برمىافراشتم ، بر آستانهى جدايى بر خاك نهادم . [ يعنى سرم را كه در برابر آسمان هم به تعظيم فرودنمىآمد ، بر خاك آستان جدايى نهادم . يعنى در برابر جدايى تسليم شدم ! سر بر خاك آستان نهادن ، كنايه از تسليم شدن است . ]
4 - چگونه مىتوانم در آسمان ديدار ، بال و پر باز كنم در حالى كه بالوپر مرغ دلم در قفس جدايى ريخته است ؟ ! [ وصال را به هوا و فضا مانند كرده و دل خود را به پرندهاى كه در قفس جدايى گرفتار است و بنابراين نمىتواند در هواى ديدار يار پرواز كند . مىگويد : من كه گرفتار جدايى هستم ، چگونه به ديدار دوست اميد داشته باشم ؟ ]
5 - اكنون چه چارهاى باقى مانده است در حالى كه بادبان جدايى ، زورق صبر مرا در گردابى از درياى غم افكنده است ؟ [ اكنون كه صبر و قرار من بر اثر جدايى به پايان رسيده ، چه چاره كنم ؟ به ترتيب ، غم را به دريا ، صبر را به زورق و جدايى را به بادبان مانند كرده است . ]
6 - چيزى نمانده است كه عمر من در اشتياق ديدار تو و در جدايى بىپايان تمام شود . [ براى بيان اين معنى ، عمر را به يك كشتى ، غم را به دريايى بىكران و شوق را به موجى مانند كرده ، مىگويد :
كشتى عمرم ، بر اثر امواج شوق در درياى بىكرانهى جدايى غرق مىشود ! ]
7 - جدايى را - اگر به دست آورم - خواهم كشت ! اميدوارم كه روزگار هجران ، سياه و خانومان جدايى ويران شود !
8 - روزگار ما چنين است : رفيق سپاه خيال ، همنشين صبر و شكيبايى ، نزديك به آتش جدايى و همزاد فراق هستيم . [ هميشه در خيال تو هستيم . صبر پيشه كردهايم و رنج جدايى را تحمل مىكنيم ! خيال را به سپاه و جدايى را به آتشى تشبيه كرده كه هر دو همنشين شاعرند . نيز جدايى را به كسى