تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 466

مساهمون:

ص٤٦٦
مانند كرده كه همزاد اوست ، يعنى هميشه با او بوده است . ] 9 - در حالى كه تنم كارگزار قضا و قدر و دلم در گرو جدايى است ، چگونه از دل و جان مدعى ديدار تو باشم ؟ 10 - دلم ، دور از يار از سوز شوق كباب شد و پيوسته از سفره‌ى جدايى خون جگر مىخورم . [ فراق را به سفره‌اى مانند كرده كه نصيب شاعر از آن ، فقط خون جگر است . ] 11 - آسمان ، چون مرا در حلقه‌ى عشق گرفتار و اسير ديد ، صبر و قرار مرا به ريسمان جدايى بست . [ يعنى جز صبر و شكيب در جدايى چاره‌اى براى من نمانده است . جدايى را به ريسمانى مانند كرده كه گردن صبر را با آن بسته‌اند ! ] 12 - اى حافظ ، اگر اشتياق و شوق تنها ، براى پيمودن راه عشق بسنده بود ، كسى جدايى را به حال خود رها نمىكرد [ تا هر چه مىخواهد بكند . عنان هجر را به دست فراق دادن ، يعنى جدايى را به اختيار خود گذاشتن و تسليم او شدن . ]

299 - كيمياى سعادت

مقامِ امن و مىِ بىغش و رفيقِ شفيق * گرت مدام مُيسّر شود زهى توفيق
جهان و كارِ جهان جمله هيچ بر هيچ است * هزار بار من اين نكته كرده‌ام تحقيق
دريغ و درد كه تا اين زمان ندانستم * كه كيمياىِ سعادت ، رفيق بود رفيق !
به مأمنى رو و فرصت شمر غنيمت وقت * كه در كمينگهِ عُمرند قاطعانِ طريق
بيا كه توبه ز لعلِ نگار و خنده‌ى جام * حكايتيست كه عقلش نمىكند تصديق
اگر چه موىِ ميانت به چون منى نرسد * خوش است خاطرم از فكرِ اين خيالِ دقيق
حلاوتى كه تو را در چَهِ زَنَخدان است * به كُنهِ آن نرسد صدهزار فكرِ عميق
اگر به رنگِ عقيقى شد اشكِ من چه عجب * كه مُهرِ خاتمِ لعل تو هست همچو عقيق
به خنده گفت كه حافظ غلامِ طبع توام * ببين كه تا به چه حدّم همىكند تحميق !
1 - اگر برخوردارى از جاى امن ، شراب ناب و دوست دل‌سوز به طور پيوسته حاصل شود ، چه توفيق ارزشمندى است !