مرا به هر سو مىبرد و مرا شهره مىگرداند .
3 - خم ابروى تو ، هيچ گرهى از كار من نگشود ! شگفتا كه عمر عزيز در اين تصور كج و نااستوار ، تلف شد و به هدر رفت . [ مقصود از خيال كج ، در اينجا ، به كمان ابروى يار اميد داشتن است . ]
4 - ابروى دوست ، هرگز رام آرزو و خيال من نمىشود ؛ كسى تا كنون از اين كمان تيرى به سوى آرزو و هدف پرتاب نكرده است . [ ابروى يار را به كمانى مانند كرده كه هرگز كسى از آن تيرى به سوى هدف پرتاب نكرده است . ]
5 - تا چند بايد عشق زيبارويان سنگدل را در دل خود پرورش دهم ؟ اين زيبارويان ، مانند فرزند ناخلفى هستند كه هرگز از پدر خود يادى نمىكنند !
6 - من به گمان زهد و تقوا ، گوشهنشين شدهام و شگفت آن است كه ساقى نوجوانى از هر طرف مرا با دف و چنگ مىزند . [ يعنى مرا سرزنش مىكند كه چرا راه زهد پيش گرفتهام . ]
7 - زاهدان از دنياى رندى و مستى بىخبرند . سرود بخوان و به آنان سخنى مگو ! محتسب از ريا و تزوير مست است ، پس جام شراب را بده و از محتسب نترس !
8 - به صوفى شهر بنگر كه چگونه لقمهى حرام مىخورد ! اميدوارم اين جانور خوش علف شكمباره ، پاردمى دراز داشته باشد !
9 - اى حافظ ، اگر در راه خاندان ، صادقانه قدم بردارى ، همّت شحنهى نجف ، راهنما و نگهبان راه تو خواهد شد . [ با توجه به اين كه مقصود از شحنهى نجف ، امام على ( ع ) است ، غرض از خاندان ، خاندان نبوّت خواهد بود . ]
298 - داستان فراق
زبانِ خامه ندارد سرِ بيانِ فِراق * و گرنه شرح دهم با تو داستانِ فِراق
دريغِ مدّت عمرم كه بر اميدِ وصال * به سر رسيد و نيامد به سر زمان فراق
سرى كه بر سر گردون به فخر مىسودم * به راستان ، كه نهادم بر آستانِ فراق
چگونه باز كنم بال در هواى وصال ؟ * كه ريخت مرغِ دلم پر در آشيان فراق !
كنون چه چاره كه در بحر غم به گردابى * فتاد زورق صبرم ز بادبان فراق
بسى نماند كه كشتىِّ عمر غرقه شود * ز موج شوق تو در بحرِ بىكرانِ فراق
اگر به دستِ من افتد فراق را بكشم * كه روزِ هجر سيه باد و خانومانِ فراق