4 - گل نرگس زيبا از حسرت اشك مىريخت و گل لاله از شدّت جنون و شيدايى ، صد داغ بر جان و دل خود داشت .
5 - گل سوسن ، زبان شمشير مانند خود را به سرزنش دراز كرده بود و گل شقايق مانند مردم سخن چين ، دهان باز كرده بود . [ گلبرگهاى سوسن را به تيغهى شمشير و فضاى خالى درون برگهاى لاله را به دهان باز شده مانند كرده است . ]
6 - يكى مانند مىپرستان ، صراحى شراب در دست داشت و ديگرى مانند ساقى مستان ، جام شراب به دست گرفته بود . [ يكى اول ، همان گل سوسن و دوم گل شقايق است . ]
7 - اى حافظ ! نشاط و شادى و جوانى را مانند گل عزيز بدار ؛ و بدانكه وظيفهى رسول ابلاغ و رساندن پيام است ! [ و من پيام خود را رساندم و تو را به غنيمت شمردن نشاط و جوانى آگاه كردم .
مصراع دوم به آيهى 99 سورهى مائده اشاره دارد كه آغاز آن چنين است :
ما عَلَى الرَّسُولِ إِلَّا الْبَلاغُ *
. ]
297 - مهر بتان سنگدل
طالع اگر مدد دهد دامنش آورم به كف * گر بكشم زهى طرب ور بكُشد زهى شرف
طَرْف كرم ز كس نبست اين دل پراميد من * گرچه سخن همىبَرَد قصهء من به هر طرف
از خم ابروى توام هيچ گشايشى نشد * وه كه در اين خيال كج عمر عزيز شد تلف
ابروى دوست كى شود دستكش خيال من * كس نزدهست از اين كمان تير مراد بر هدف
چند به ناز پرورم مِهر بُتان سنگدل * ياد پدر نمىكنند اين پسران ناخلف
من به خيال زاهدى گوشهنشين و طُرفه آنك * مُغبچهاى ز هر طرف مىزندم به چنگ و دف
بىخبرند زاهدان ، نقش بخوان و لا تَقُل * مست رياسْت محتسب ، باده بده و لا تَخَفْ
صوفى شهر بين كه چون لقمهى شبهه مىخورَد * پاردُمش دراز باد آن حَيَوان خوش علف
حافظ اگر قدم زنى در ره خاندان به صدق * بدرقهى رهت شود همّت شِحنهى نجف
1 - اگر طالع خوش يارى كند ، دامن او را به دست مىآورم . اگر بتوانم او را به سوى خود بكشم ، موجب بسى شادى است و اگر او مرا بكشد مايهى شرف و سرفرازى من است !
2 - اين دل پراميد من ، از بزرگوارى كسى بهرهاى نبرد ؛ اگر چه شعر و سخن من ، داستان زندگى