تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 462

مساهمون:

ص٤٦٢
9 - من مانند شمع سحرم كه با طلوع خورشيد خاموش مىشود . يك نفس تا ديدن تو باقى مانده است . اى دلبر ، چهره‌ى خود را نشان بده ، تا اين يك نفس باقى مانده را بر لب آورم و جانم را فداى تو كنم ؛ همانند شمع كه با بر آمدن خورشيد جان فدا مىكند و مىميرد . [ خود را به شمع و دلبر را به خورشيد مانند كرده است . مىگويد : همچنان كه شمع با طلوع خورشيد خاموش مىشود ، من نيز حاضرم يك نفس مانده از عمرم را فداى ديدار تو كنم . ] 10 - اى نازنين ، يك شب مرا به ديدار خود سرافراز كن ، تا خانه‌ى من از جمال چهره‌ى تو پرنور و درخشان شود ؛ همچنان كه شمع ، خانه را روشن مىكند . 11 - حافظ ، آتش عشق تو را به گونه‌ى شگفت‌انگيزى در وجود خود نهفته است . چگونه مىتوانم با اشك چشم ، آتش دل خود را خاموش كنم ؟ همچنان كه گريه و اشك شمع نمىتواند شعله‌ى آن را خاموش كند !

296 - ساقى مستان

سحر به بوى گلستان دمى شدم در باغ * كه تا چو بلبل بىدل كنم عِلاج دِماغ
به جلوه‌ى گل سورى نگاه مىكردم * كه بود در شب تيره به روشنى چو چراغ
چنان به حسن و جوانىّ خويشتن مغرور * كه داشت از دل بلبل هزار گونه فَراغ
گشاده نرگس رعنا ز حسرت آب از چشم * نهاده لاله ز سودا به جان و دل صد داغ
زبان كشيده چو تيغى به سرزنش ، سوسن * دهان گشاده شقايق چو مردم ايغاغ
يكى چو باده‌پرستان ، صُراحى اندر دست * يك چو ساقىِ مستان به كف گرفته اياغ
نشاط و عيش و جوانى چو گل غنيمت دان * كه حافظا نبود بر رسول غير بَلاغ
1 - سحرگاهان ، با استشمام بوى گلستان به باغ رفتم تا مانند بلبل عاشق ، خاطر پريشان خود را علاج كنم . 2 - به جلوه‌گرى گل سرخ كه در شب تاريك مانند چراغ روشن مىدرخشيد ، نگاه مىكردم . 3 - گل سرخ ، چنان به زيبايى و جوانى خود مغرور بود كه از دل بلبل كاملا بىخبر و آسوده خاطر بود . [ هزار گونه ، در مقام كثرت و فراوانى آمده است . يعنى بسيار زياد و كاملا . ]