تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 461

مساهمون:

ص٤٦١
3 - غم عشق تو ، رشته‌ى صبر مرا از هم گسست ؛ با اين همه ، همچنان در آتش عشق تو مانند شمع مىخندم . [ به اين تصوير عينى نظر دارد كه فتيله‌ى شمع را با قيچى مىبرند تا بهتر بسوزد . غم عشق را به قيچى و صبر خود را به فتيله‌ى شمع مانند كرده ، مىگويد با وجود پايان يافتن صبر و شكيبايى در عشق تو ، بازهم مىسوزم و مىخندم . خنده‌ى شمع تصوير شعله كشيدن آن است . شمع ، پس از آن كه فتيله‌اش را كوتاه مىكنند ، روشن‌تر مىسوزد . يعنى ، مىخندد ! ] 4 - اگر اشك خونين من ، اين چنين به سرعت بر چهره‌ام نمىريخت ، راز پنهان عشق من چگونه مانند شمع - آشكار و روشن مىشد ؟ [ كميت اشك ، تشبيه است . يعنى اشك خونين خود را به اسبى سرخ و تندرو مانند كرده است . ] 5 - اين دل پريشان و بيمار و گريان من ، مانند شمع ، در ميان آب و آتش ( يعنى اشك چشم و سوز دل ) همچنان سرگرم توست . [ با در نظر آوردن تصوير شمع ، كه از يك‌سو مىسوزد و از سوى ديگر ذوب مىشود ، و ذوب شدن شمع ، همان گريه شمع است ، خود را به شمع مانند كرده كه از يك‌سو از آتش عشق مىسوزد و از سوى ديگر اشك مىريزد . ازاين‌رو خود را در ميان آب و آتش مىبيند . در عين حال به مفهوم كنايى در ميان آب و آتش بودن - يعنى در رنج و سختى بودن - هم ايهام دارد . ] 6 - در شب هجران و جدايى ، اجازه‌ى ديدار خود را به من بده ؛ و گرنه از درد عشق و هجران ، مانند شمع ، جهانى را مىسوزانم . 7 - بدون چهره‌ى زيباى تو كه روشنگر جهان است ، روزگارم مانند شب تيره و تار است و با آن كه در عشق تو به كمال رسيده‌ام ، وجودم مانند شمع پيوسته رو به نقصان و كاهش مىرود . [ كمال خود در عشق را ازآن‌رو به شمع مانند كرده كه شمع ، تا آخرين ذرّه‌ى وجود مىسوزد و مىايستد . به تعبير خود حافظ :
در عاشقى گريز نباشد ز ساز و سوز * استاده‌ام چو شمع مترسان ز آتشم !
و اما ، « در عين نقصان بودن شمع » ، از آن روست كه هر چه مىسوزد ، از جسم و پيكر او كاسته مىشود . نيز اشاره به اين موضوع دارد كه هر چيز كه به كمال خود رسد ، رو به نقصان مىگذارد . مثلا ماه وقتى كامل مىشود و خورشيد وقتى به اوج گرما و درخشندگى مىرسد ، رو به كاهش و زوال مىرود . فواره چون به اوج رسد سرنگون شود . ] 8 - از بس كه در آب و آتش عشق تو مانند شمع ، مىگدازم و ذوب مىشوم ، كوه صبرم مانند موم در دست غم تو ، نرم‌شده است . [ به غم عشق ، شخصيت بخشيده و صبر خود را - كه مانند كوه استوار بوده در دست غم مانند موم ، نرم مىبيند ! - حاصل كلام اين كه : غم عشقت صبر و آرام و قرار مرا ربوده است . ]