پرمكروفريب به ستيز و نزاع نمىپردازند . [ دنيا را به يك معشوق زيبا و گيسوى او را به دام نيرنگ و فريب مانند كرده است . ]
7 - اگر مىخواهى از اين جهان ( و زندگى دنيوى ) بهرهمند باشى ، براى پادشاه عمر طولانى آرزو كن ؛ زيرا كه او وجود بخشنده و بزرگوارى است كه بسيار سود مىرساند .
8 - ( پادشاهى كه ) مظهر لطف ازلى خداوند و روشنگر چشم آرزو ، صاحب علم و عمل و جان جهان است ؛ يعنى ، شاه شجاع !
295 - در ميان آب و آتش
در وفاى عشق تو مشهور خوبانم چو شمع * شبنشين كوى سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمىآيد به چشم غمپرست * بس كه در بيمارى هجر تو گريانم چو شمع
رشتهى صبرم به مقراض غمت ببريده شد * همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر كُميت اشك گلگونم نبودى گرمرَو * كى شدى روشن به گيتى راز پنهانم چو شمع ؟
در ميان آب و آتش همچنان سرگرم توست * اين دل زار نزار اشكبارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانهى و صلى فرست * ورنه از دردت جهانى را بسوزانم چو شمع
بىجمال عالمآراى تو ، روزم چون شب است * با كمال عشق تو در عين نقصانم چو شمع
كوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت * تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم يك نفس باقىست با ديدار تو * چهره بنما دلبرا تا جان بر افشانم چو شمع
سرفرازم كن شبى از وصل خود اى نازنين * تا منوّر گردد از ديدارت ايوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت ! * آتش دل كى به آب ديده بنشانم چو شمع ؟
1 - در وفادارى نسبت به عشق تو ، مانند شمع ، در ميان خوبان روزگار مشهورم ؛ و مانند شمع كه روشنگر محفل سربازان و رندان است ، همراه با آنان شبزندهدارى مىكنم .
2 - روز و شب به چشم غمزدهى من خواب نمىآيد ، از بس كه در بيمارى و درد هجران تو مانند شمع مىگريم . [ گريهى شمع ، تصوير انتزاعى ذوب شدن پيكر شمع است . به شمع شخصيت بخشيده و ذوب شدن آن را گريهى او فرض كرده است . ]