تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 453

مساهمون:

ص٤٥٣

290 - مجمع خوبى و لطف

مجمع خوبى و لطف است عذار چو مهش * ليكنش مهر و وفا نيست خدايا بدهش
دلبرم شاهد و طفل است و به بازى روزى * بكشد زارم و در شرع نباشد گنهش
من همان به كه از او نيك نگه دارم دل * كه بد و نيك نديده‌ست و ندارد نگهش
بوى شير از لب همچون شكرش مىآيد * گرچه خون مىچكد از شيوه‌ى چشم سيهش
چارده‌ساله بتى چابك شيرين دارم * كه به جان حلقه به گوش است مه چارده‌اش
از پى آن گل نورسته دل ما يا رب * خود كجا شد كه نديديم در اين چندگهش
يار دلدار من ار قلب بدين سان شكند * ببرد زود به جان دارى خود پادشهش
جان به شكرانه كنم صرف گر آن دانه‌ى دُر * صدف سينه‌ى حافظ بود آرامگهش
1 - چهره‌ى چون ماه او مجمع خوبى و لطافت و زيبايى است ؛ اما مهر و وفا در وجود او نيست ! خدايا به او مهر و وفا بده ! 2 - دلبر من ، زيباى خردسالى است و روزى از روى بازى ، مرا به زارى خواهد كشت و از نظر شرع گناهى نخواهد داشت ! ( چون كودك است ! ) 3 - همان بهتر است كه من دلم را از دست او مراقبت كنم ؛ زيرا كه او هنوز خوب و بد نديده ( كم‌تجربه است ) و دلم را نگه نخواهد داشت ! 4 - هنوز از لب شيرين او ، بوى شير مىآيد ؛ اگر چه از ناز چشم سياهش خون دل عاشقان مىچكد . [ با آن كه خردسال است ، عاشقان بسيارى دارد كه از ناز چشم سياه او دلشان خون است . ] 5 - دلبرى چهارده‌ساله دارم كه به زيبايى بت و بسيار چابك و شيرين حركات است و ماه شب چهاردهم ( ماه تمام ) با جان و دل غلام حلقه به گوش اوست . 6 - يا رب ، دل ما در جستجوى آن دلبر خردسال زيبا - كه مانند گل نوشكفته است - به كجا رفته ، كه مدتى است آن را نديده‌ايم ؟ ! 7 - يار دلدار من ، اگر به همين شيوه قلب‌ها را بشكند ، به زودى پادشاه ، او را براى مراقبت از جان خود خواهد برد ! [ قلب ايهام دارد و معنى دوم آن قلب سپاه ( مركز سپاه ) است . و بنابراين مقصود از شكستن قلب ، شكست دادن مركز سپاه است كه نشانه‌ى نيرومندى و شجاعت دلاوران جنگجوست . آرايش سپاه در گذشته به صورت سه جناح بوده است : يمين ، يسار و قلب . بنابراين