شدن را در سر دارد . خيال پختن ، آرزوى خام پروراندن است و حوصله مجازا به معنى گنجايش است .
بنابراين ، مىگويد : اين قطره آرزوى خام دريا شدن و گنجايشى مانند دريا داشتن را در سر دارد . چه آرزوى دور و درازى ! چه انديشه و آرزوى محالى ! به اين ديدگاه عرفانى نظر دارد كه انسان ، قطرهاى از درياى هستى و فطرت الهى است ، كه هرگاه به اصل خود بازگردد و به درياى هستى بپيوندد ، خود دريا مىشود : قطره درياست اگر با درياست ! ]
4 - آن مژگان گستاخ عافيتكش را بنازم كه مانند نيش خار بر دل فرومىرود ، اما در عين حال مانند آبحيات ، مرهم دلهاست . [ مژهى يار را ازآنرو كه دلها را مجروح مىكند به نيش و چون موجب راحت دل عاشقان است ، آن را به آب گواراى زندگى ، مانند كرده است . ]
5 - اگر طبيبان ، براى آزمودن حال من ، دستى بر دل مجروح من بنهند ، خون دلم از آستينشان فرو خواهد چكيد ! [ يعنى دلم آن قدر مجروح و خونين است كه اگر طبيبان براى معالجه دستى به آن بزنند ، خون دلم نه از سر انگشت بلكه از آستينشان خواهد چكيد ! ]
6 - با چشم گريان و سرافكنده به كوى ميكده مىروم ؛ زيرا كه از حاصل كار خود شرمم مىآيد .
7 - نه عمر خضر ماندگار است و نه ملك و فرمانروايى اسكندر پايدار ! پس اى درويش ، به خاطر دنياى پست و بىارزش جدال مكن . [ با اشاره به اين كه خضر از آب چشمهى زندگى نوشيد و عمر جاودان يافت و اسكندر حكومتى بزرگ برپاساخت و كشورهاى بسيارى را فتح كرد ، از آن دو به عنوان مظهر جاودانگى و اقتدار ياد كرده و با توجه به اين كه هر دو فانى شدهاند ، مىگويد : به خاطر دنياى فانى كه در آن هيچچيز جاودانه و پايدار نيست ، نزاع مكن ! ]
8 - اى حافظ ، دست هر گدايى به كمر يار نمىرسد ؛ بكوش تا به گنجينهاى دست يا بى كه ارزش آن از گنج قارون بيشتر باشد . [ يعنى با در اختيار داشتن چنين گنجى و خرج كردن آن در راه يار است كه مىتوان به وصال او رسيد ! نسخهى خانلرى ، به جاى كمر ، گهر ضبط كرده كه از جنبهى هنرى و زيباشناسى و نزديك بودن به زبان تراشخوردهى شعر حافظ ، بر متن ترجيح دارد . در اين صورت ، گهر استعاره از معشوق است . در اين صورت ، مىگويد : دست هر گدا به آن گوهر گرانبها - به معشوق - نخواهد رسيد . هر كسى شايستهى وصال يار نيست ! ]
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 455
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٤٥٥