تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 456

مساهمون:

ص٤٥٦

292 - موج‌خيز حادثه

ما آزموده‌ايم در اين شهر بخت خويش * بيرون كشيد بايد از اين ورطه ، رخت خويش
از بس كه دست مىگزم و آه مىكشم * آتش زدم چو گل به تن لخت‌لخت خويش
دوشم ز بلبلى چه خوش آمد كه مىسرود * گل گوش پهن كرده ز شاخ درخت خويش
كاى دل تو شاد باش كه آن يار تندخو * بسيار تندروى نشيند ز بخت خويش
خواهى كه سخت و سست جهان بر تو بگذرد * بگذر ز عهدِ سُست و سخن‌هاى سخت خويش
وقت است كز فراق تو وز سوز اندرون * آتش درافكنم به همه رخت‌وپخت خويش
اى حافظ از مُراد ميسّر شدى مُدام * جمشيد نيز دور نماندى ز تخت خويش
1 - ما بخت خود را در اين شهر آزموده‌ايم . بايد رخت و اثاث زندگى را از اين گرداب خطر بيرون بكشيم . [ در اين شهر بخت با ما يار نيست . بلكه اين شهر مانند منزلگاه خطر است ، بنابراين ، بهتر آن است كه از آن بيرون برويم . ] 2 - از بس كه دست خود را به نشانه‌ى حسرت مىگزم و آه مىكشم ، از آتش حسرت پاره‌پاره‌ى وجودم مىسوزد و مانند برگ‌هاى گل ، سرخ مىشود . [ مقصود از لخت‌لخت خويش ( يعنى پاره‌پاره‌ى وجودم ) تمام وجود و ذره ذره‌ى وجود است . شاعر ، گل را به سبب سرخى ، مظهر آتش گرفته و با تشبيه سوز درون خود به گل ، به اين سوختن ، عينيت بخشيده است ! ] 3 - بلبلى ديشب نغمه سر داده بود و گل ، براى شنيدن نغمه‌ى او گوش خوابانده بود . از نغمه‌ى بلبل چه خوشم آمد كه چنين مىسرود : 4 - اى دل ، تو شاد باش كه آن يار تندخو ، سرانجام از بخت ناسازگار خويش بسيار چهره در هم خواهد كشيد . [ تندروى نشستن ، يعنى ترش روى و عبوس و خشمگين شدن . مىگويد : آن يار كه نسبت به ما تندخويى مىكند ، از بخت بد خود پاداش مىگيرد و گرفتار خشم و رنج مىشود . پس تو غمگين مباش . ] 5 - اگر مىخواهى سختىها و آسانىهاى جهان بگذرد ، از گفتن سخنان درشت و خشن و وعده‌هاى سست و ناپايدار ، بپرهيز . 6 - وقت آن فرا رسيده كه از رنج دورى تو و آتش درون خود ، همه‌ى رخت و اثاث زندگى خود را آتش بزنم . [ در نسخه‌ى خانلرى به جاى اين بيت ، بيت ديگرى ضبط شده كه بسيار مشهور و از