مقدمات ، مىگويد : دلبر ما كه چنين در شكستن « قلب » ها ماهر است به زودى مورد توجه شاه واقع خواهد شد و شاه او را براى نگهبانى خود دعوت خواهد كرد ! ]
8 - اگر آن دلبر ، سينهى حافظ را محل آرميدن خود قرار دهد ، به نشانهى شكر و سپاسگزارى ، جان خود را نثار او خواهم كرد . [ مقصود از دانهى در ، يار است . دلبر را به دانهى مرواريد و سينهى خود را به صدفى مانند كرده كه جايگاه مرواريد است . به اين ترتيب ، مىگويد : اگر اين مرواريد در اين صدف قرار گيرد - يعنى اگر دلبر به آغوش من بازگردد - جان به شكرانه فدا خواهم كرد . ]
291 - شكارىِ سرگشته
دلم رميده شده و غافلم من درويش * كه آن شكارى سرگشته را چه آمد پيش
چو بيد بر سر ايمان خويش مىلرزم * كه دل به دست كمان ابرويىست كافر كيش
خيال حوصلهى بحر مىپزد ، هيهات ! * چههاست در سر اين قطرهى مُحالانديش !
بنازم آن مژهى شوخِ عافيتكُش را * كه موج مىزندش آب نوش بر سر نيش
ز آستين طبيبان هزار خون بچكد * گرم به تجربه دستى نهند بر دل ريش
به كوى ميكده گريان و سرفكنده روم * چرا كه شرم همىآيدم ز حاصل خويش
نه عمر خِضر بماند نه مُلك اسكندر * نزاع بر سر دُنيىِّ دون مكن درويش !
بدان كمر نرسد دست هر گدا حافظ * خزانهاى به كف آور ز گنج قارون بيش
1 - دلم ، گريزان و سرگردان شده و من بيچاره نمىدانم بر سر آن شكارى سرگشته چه آمده است .
[ شكارى سرگشته ، يعنى صيد سرگردان استعاره از دل است . دل خود را به يك صيد رميده و سرگردان مانند كرده كه شاعر از حال او بىخبر است ! ]
2 - دلم گرفتار دلبرى كمان ابرو و كافر كيش است . مانند بيد به خود مىلرزم كه ايمان و دينم در خطر است . [ يعنى دلم كه گرفتار شده ، اكنون نگران و لرزان هستم كه ايمانم در عشق او از دست برود ! ]
3 - اين دل سرگشته خيال دريا شدن را در سر مىپروراند ! اين قطرهى محالانديش ، چه آرزوها در سر دارد ! هيهات كه بر آورده شود . [ دل سرگشتهى خود را كه در بيت نخست به شكارى سرگشته مانند كرده بود ، در اين بيت به قطرهاى مانند كرده كه آرزوهاى غير ممكن و برآورده نشدنى ، يعنى آرزوى دريا