289 - گل عذارى خوش
كنار آب و پاى بيد و طبع شعر و يارى خوش * معاشر دلبرى شيرين و ساقى گل عذارى خوش
الا اى دولتى طالع كه قدر وقت مىدانى * گوارا بادت اين عشرت كه دارى روزگارى خوش
هر آنكس را كه در خاطر ز عشق دلبرى باريست * سپندى گو بر آتش نه ، كه دارد كار و بارى خوش
عروس طبع را زيور ز فكر بكر مىبندم * بود كز دست ايّامم به دست افتد نگارى خوش
شب صحبت غنيمت دان و داد خوشدلى بستان * كه مهتابى دلافروز است و طرف لالهزارى خوش
مىاى در كاسهى چشم است ساقى را ، « به نام ايزد » ! * كه مستى مىكند با عقل و مىبخشد خمارى خوش
به غفلت عمر شد حافظ بيا با ما به ميخانه * كه شنگولان خوشباشت بياموزند كارى خوش
1 - در كنار آب و در سايهء درخت بيد ، با برخوردارى از ذوق شعرى و يارى زيبا و دلبرى شيرين حركات به عنوان همنشين و گل چهرهاى به عنوان ساقى ،
2 - اى كسى كه از بخت و طالع خوش برخوردارى و ارزش وقت را مىدانى ، اين عيش و عشرت گوارايت باد كه روزگار خوشى دارى ! [ دو بيت ، مكمل هم هستند . خطاب به انسان خوشبختى كه قدر وقت را مىداند و در فضايى كه در بيت اول وصف كرد ، نشسته است ، مىگويد : اين روزگار خوش گوارايت باد . ]
3 - به هر كسى كه بار غم عشق دلبرى را در خاطر دارد بگو سپندى بر آتش بسوزاند ( تا زخم چشم را دور كند ) زيرا كه خوش سر و سامانى دارد .
4 - ذوق شعرىام را با انديشهاى نو مىآرايم ، به اميد آن كه دست روزگار دلبر زيبايى را نصيبم كند .
[ طبع و ذوق خود را به عروسى مانند كرده و فكر بكر را به زيورى كه با آن ، عروس را مىآرايد . ]
5 - شب همنشين شدن با يار را غنيمت بدان و از عيش و شادمانى بهرهى كامل بگير ؛ زيرا كه مهتابى زيبا و دلافروز و لالهزارى خوش و چشمنواز است .
6 - در كاسهى چشم ساقى ، شرابى شگفتانگيز وجود دارد كه عقل را مست مىكند و خمارى خوشايندى به آن مىبخشد . [ خمارى چشم ساقى را به شرابى مانند كرده و به عقل شخصيت بخشيده ، مىگويد : شراب ( خمارى ) چشم ساقى حتى عقل را مست و خمار مىكند . ]
7 - اى حافظ ، عمر به غفلت گذشت ! با ما به ميخانه بيا تا زيبارويان خوشطبع و ظريف ، كار بهترى به تو بياموزند ! [ مقصود از كار خوش ، مىگسارى است . مىگويد : حال كه عمر به غفلت سپرى شده به ميخانه بيا تا زيبارويان كارى به تو بياموزند كه عمرت تلف نشود ! ]