تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 451

مساهمون:

ص٤٥١

288 - گلستان خيال

اى همه شكل تو مطبوع و همه جاى تو خوش * دلم از عشوهء شيرين شكرخاى تو خوش
همچو گلبرگ طَرى هست وجود تو لطيف * همچو سرو چمن خُلد سراپاى تو خوش
شيوه و ناز تو شيرين ، خط و خال تو مليح * چشم و ابروى تو زيبا ، قد و بالاى تو خوش
هم گلستان خيالم ز تو پرنقش و نگار * هم مشام دلم از زلف سمن‌ساى تو خوش
در ره عشق كه از سيل بلا نيست گذار * كرده‌ام خاطر خود را به تمنّاى تو خوش
شُكرِ چشم تو چه گويم كه بدان بيمارى * مىكند دردِ مرا از رخ زيباى تو خوش
در بيابان طلب گرچه ز هر سو خطرىست * مىرود حافظ بىدل به تولّاى تو خوش
1 - اى كسى كه همه‌ى وجود تو دل‌پذير و همه‌ى اندام‌هايت زيبا و خوشايند است ، دلم از ناز و عشوهء لب شيرين تو كه سخنان شكرين مىگويد ، شاد و خوش است . 2 - وجود تو مانند گلبرگ تازه و با طراوت ، لطيف و سراپاى تو مانند سروى كه در چمن بهشت روييده ، زيبا و خوشايند است . 3 - عشوه و ناز تو شيرين و خط و خال چهره‌ات نمكين ؛ چشم و ابروى تو زيبا و قد و بالاى تو خوشايند است . 4 - هم گلستان خيال من ، از وجود تو پر از نقش و نگار و هم مشام جانم از زلف آغشته به بوى گل ياس تو ، خوش است . [ خيال خود را به گلستان و گيسوى يار را به گل خوش‌بوى ياس مانند كرده و وجود معشوق را به گل‌هايى كه اين گلستان را زيبا و چشم‌نواز ساخته است . ] 5 - در راه عشق ، كه بلاها و گرفتارىها مانند سيلى ، گذر از آن را غير ممكن كرده ، دلم را با آرزوى ديدار تو خوش كرده‌ام . 6 - چگونه از چشم تو سپاسگزارى كنم كه با وجود آن همه بيمارى ، درد مرا با ديدن چهره‌ى زيباى تو تسكين مىبخشد . [ بيمارى چشم ، مجازا به معناى خمارى چشم است . در نسخه‌ى خانلرى ، مصراع اول چنين ضبط شده است : « پيش چشم تو بميرم كه بدان بيمارى . » اين ضبط نسبت به متن ترجيح دارد . مىگويد : پيش چشم تو بميرم كه با وجود بيمارى ، صورت تو را زيباتر كرده و درد عشق مرا آرامش مىبخشد . ] 7 - اگر چه ، در بيابان طلب از هر سو خطر وجود دارد ، حافظ بىدل و عاشق به عشق تو اين راه را به آسانى مىپيمايد . [ طلب ، يعنى خواستن ، نخستين وادى از وادىهاى سير و سلوك عرفانى و ازاين‌رو براى سالك مرحله‌اى پر از دشوارىهاست . ]