6 - با بزرگوارى خود ، عذر مرا بپذير و جرم مرا ببخش ؛ زيرا كه در فصل بهار و دورهى جوانى و عاشقى ، گرفتار فقر و تنگدستىام . [ از اين روست كه از تو مىخواهم چارهاى براى به دست آوردن وجه مى ، بينديشى . به طور غير مستقيم ، از ممدوح خود وجه ، مىخواهد . از اين درخواست خود ، عذرخواهى مىكند و از او مىخواهد كه از جرم شرابنوشى او بگذرد و در توجيه كار خود ، به فصل بهار و دورهى جوانى و عاشقى اشاره مىكند كه با تنگ دستى سازگار نيست ! ]
7 - اى عاشق ، خاموش باش ؛ زيرا كه اجازهى كاميابى صادر شد ! تا كى مىخواهى مانند شمع زبان درازى كنى ؟
8 - اى پادشاه جهان صورت و جهان معنا ، كه هيچ چشمى مانند تو را نديده و هيچ گوشى مانند تو را نشنيده است ؛ [ جهان صورت و معنى ، يعنى هم اين دنيا و هم دنياى آخرت . ]
9 - آن قدر زنده بمان كه بخت جوان تو ، از دست آسمان پير كهنهپوش ، خرقهى كبودش را بستاند ! [ خرقه گرفتن ، از آداب صوفيه بوده و كسى كه از دست پيرى خرقه مىگرفته يا خرقه مىپوشيده ، جانشين او مىشده است . بنابراين مىگويد : تو آن قدر بمان كه آسمان كهنه ، لباس كبود خود را بر تن بخت جوان تو بپوشاند . يعنى بخت تو جانشين آسمان و روزگار شود و پايدار بماند . ]
287 - سرّ مىفروش
دوش با من گفت پنهان كاردانى تيزهوش * وز شما پنهان نشايد كرد سرِّ مىفروش
گفت آسان گير بر خود كارها كز روى طبع * سخت مىگيرد جهان بر مردمان سختكوش
وانگهم در داد جامى كز فروغش بر فلك * زهره در رقص آمد و بربط زنان مىگفت نوش
با دلِ خونين لبِ خندان بياور همچو جام * نى گرت زخمى رسد آبى چو چنگ اندر خروش
تا نگردى آشنا زين پرده رمزى نشنوى * گوش نامحرم نباشد جاى پيغام سروش
گوش كن پند اى پسر وز بهر دنيا غم مخور * گفتمت چون دُر حديثى گر توانى داشت هوش
در حريم عشق نتوان زد دم از گفت و شنيد * زان كه آنجا جمله اعضا چشم بايد بود و گوش
بر بساطِ نكتهدانان خودفروشى شرط نيست * با سخن دانسته گو اى مرد عاقل يا خموش !
ساقيا مى ده كه رنديهاى حافظ فهم كرد * آصفِ صاحبقرانِ جرمبخشِ عيبپوش