4 - اگر چه ديدار يار فقط با كوشش به دست نمىآيد ( بلكه بايد كششى هم از سوى او در كار باشد ) اما اى دل ، هر چه مىتوانى در راه وصال او بكوش .
5 - تو از نكته و راز سربسته چه خبر دارى ؟ خاموش باش ! لطف و بخشش الهى بيشتر از جرم ماست . [ يعنى لطف الهى آن قدر زياد است كه ما هر چه گناه كنيم بازهم مورد بخشش و رحمت او قرار مىگيريم . پس ، از نوشيدن شراب نگران نباش . ]
6 - من غلام حلقه به گوش يار هستم و چهره بر خاك در ميخانه مىسايم . [ با توجه به اين كه بر گوش غلامان حلقه مىانداختهاند و آن حلقه نشان وابستگى و تعلق غلام به مالك خود بوده و از سوى ديگر ، گيسوى يار نيز حلقه حلقه است ، شاعر گيسوى يار را حلقهاى بر گوش خود - به نشانهى وابستگى - مىداند . ]
7 - در برابر كرم و بزرگوارى پادشاه عيبپوش ، رندى حافظ گناه دشوار و مهمى نيست . [ مقصود از پادشاه عيبپوش ، شاه شجاع است كه در بيت بعدى از او نام مىبرد . ]
8 - داور و قاضى دين ، شاه شجاع ، كسى كه جبرئيل حلقه به گوش و فرمانبردار اوست .
9 - اى فرمانرواى عرش ، اى خدا ، خواستههاى او را برآورده كن و از خطر چشم زخم حسودان محفوظ و در امانش بدار . [ با توجه به تصريح شاعر به نام شاه شجاع در بيت هشتم ، روشن است كه اين غزل ، در ستايش شاه شجاع سروده شده و مطابق نظر دكتر غنى ، در استقبال از يك غزل شاه شجاع است با مطلع :
شيوهى عشاق نباشد خروش * گر به مَثَل خون دل آيد به جوش !
شاه شجاع ، فرزند امير مبارز الدين ، كه 25 سال حكومت كرده و در سال 768 در گذشته ، خود اهل شعر و ادب و طبعا ادبپرور بوده است . حافظ ، نسبت به اين پادشاه - كه بر خلاف پدرش ، اهل تساهل و تسامح در امور مذهبى بوده - ارادت بسيار داشته است . ]
286 - پروانهى مراد
در عهد پادشاه خطابخش جُرمپوش * حافظ ، قرابهكش شد و مُفتى پيالهنوش
صوفى ز كنج صومعه با پاى خم نشست * تا ديد محتسب كه سبو مىكشد به دوش
احوال شيخ و قاضى و شُربُاليهودشان * كردم سؤال صبحدم از پير مىفروش
گفتا نه گفتنيست سخن گرچه محرمى * دركش زبان و پرده نگه دار و مِىْ بنوش
ساقى بهار مىرسد و وجهِ مى ، نماند * فكرى بكن كه خون دل آمد ز غم به جوش