284 - بانگ نوشانوش
سحر ز هاتف غيبم رسيد مژده به گوش * كه دور شاه شجاع است مى دلير بنوش
شد آنكه اهل نظر بر كناره مىرفتند * هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
به صوت چنگ بگوييم آن حكايتها * كه از نهفتنِ آن ديگِ سينه مىزد جوش
شرابِ خانگىِ ترسِ محتسب خورده * به روىِ يار بنوشيم و بانگِ نوشانوش
ز كوى ميكده دوشش به دوش مىبردند * امام شهر كه سجّاده مىكشيد به دوش
دلا ، دلالت خيرت كنم به راه نجات * مكن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
محلّ نور تجلّيست راى انور شاه * چو قربِ او طلبى در صفاى نيّت كوش
به جز ثناى جلالش مساز وردِ ضمير * كه هست گوشِ دلش محرمِ پيامِ سروش
رموزِ مصلحتِ مُلك خسروان دانند * گداىِ گوشهنشينى تو حافظا مخروش !
1 - سحرگاهان ، از جانب فرشتهى غيبى اين مژده به گوشم رسيد كه روزگار شاه شجاع است ، بىپروا و بىدغدغه شراب بنوش . [ شاه شجاع ، فرزند امير مبارز الدين ، بر خلاف پدر اهل عيش و عشرت بود . نيز ذوق شعرى داشت . حافظ از روزگار فرمانروايى او به نيكى ياد كرده و در برخى غزلهايش او را ستوده است . به غزلهاى 292 ، 293 و 285 بنگريد . ]
2 - آن روزگار گذشت كه صاحب نظران ، در حالى كه هزار گونه سخن در دهان داشتند ، ناگزير سكوت اختيار كرده بودند .
3 - اكنون با صداى ساز و چنگ ، آن حكايتها را كه از نهفتن آنها ، سينههامان مانند ديگ مىجوشيد ، بازگو مىكنيم . [ سينه - دل - را به ديگى مانند كرده كه بر اثر پنهان داشتن حكايتها در خود ، در جوش بوده است . ]
4 - اكنون ، در حضور يار و با صداى بلند نوشانوش ، شراب خانگى كهنهاى را مىنوشيم كه مدتها از ترس محتسب پنهان بوده است .
5 - ديشب ، امام شهر را - كه پيش از اين سجاده بر دوش مىكشيد - مست و بىخبر ، بر دوش گرفته از كوى ميكده مىبردند . [ يعنى ، حتى امام شهر هم كه طبعا مظهر تقوا و پرهيز است ، شراب مىنوشد . آن چنان كه از شدت مستى قادر به حركت نيست و او را به روى شانه از ميكده بيرون مىبرند ! ]
6 - اى دل ، از روى نيكخواهى تو را به راه نجات راهنمايى مىكنم : به فسق و فجور افتخار و