8 - هر كسى كه از ملال و خستگى راه عشق بترسد ، غم عشق - كه از همهى شادىها شيرينتر است - بر او حرام باد . ما در راه عشق ، تا به آنجا پيش مىرويم كه يا سر در قدم يار نهيم يا بر لب او بوسه زنيم .
9 - شعر حافظ تماما بيت الغزل معرفت است . بر نفس گرم و دلنشين و لطف و شيرينى سخنش آفرين باد . [ بيت الغزل يا شاه بيت ، زيباترين و عالىترين بيت در يك غزل و يك شعر است . ]
283 - سوداى عشق
بِبُرد از من قرار و طاقت و هوش * بتِ سنگين دلِ سيمين بناگوش
نگارى چابكى شنگى كُلَهدار * ظريفى مهوشى تركى قباپوش
ز تابِ آتشِ سوداىِ عشقش * بسان ديگ ، دايم مىزنم جوش
چو پيراهن ، شوم آسوده خاطر * گَرَش همچون قبا گيرم در آغوش
اگر پوسيده گردد استخوانم * نگردد مهرت از جانم فراموش
دل و دينم دل و دينم ببردهست * بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش
دواىِ تو دواى توست حافظ * لبِ نوشش لبِ نوشش لبِ نوش
1 - معشوق زيباروى سنگدل كه بناگوشش ، مانند نقره سپيد است ، آرام و قرار و هوش و توان مرا از من ربوده است ؛
2 - دلبر زيباى چالاك و شادى كه صاحب شكوه و حشمت ، و يار شوخ طبع و ماهرو و زيبايى كه قبا پوشيده است . [ كلهدار ، يعنى صاحب كلاه ، مجازا داراى شكوه و جلال . ]
3 - دلبرى كه از سوز آتش جنون عشق او ، مانند ديگى ( بر روى آتش ) پيوسته در جوشم .
4 - اگر مانند قبا او را در آغوش بگيرم ، همانند پيراهنى كه او بر تن دارد ، آسوده خاطر خواهم شد .
[ ازآنرو پيراهن يار را آسوده خاطر ناميده ، كه يار در درون آن - و گويى در آغوش آن - است . ]
5 - حتى اگر استخوانهايم بپوسد ، مهر تو از دلم بيرون نخواهد رفت .
6 - اندام زيباى يار ، دل و دينم را ربوده است !
7 - اى حافظ دواى درد تو ، فقط لب شيرين اوست ! [ تكرار برو دوش ، دل و دين ، دواى تو و لبنوش ، همه ، براى تأكيد است . ]