تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 444

مساهمون:

ص٤٤٤
8 - هر كسى كه از ملال و خستگى راه عشق بترسد ، غم عشق - كه از همه‌ى شادىها شيرين‌تر است - بر او حرام باد . ما در راه عشق ، تا به آنجا پيش مىرويم كه يا سر در قدم يار نهيم يا بر لب او بوسه زنيم . 9 - شعر حافظ تماما بيت الغزل معرفت است . بر نفس گرم و دل‌نشين و لطف و شيرينى سخنش آفرين باد . [ بيت الغزل يا شاه بيت ، زيباترين و عالىترين بيت در يك غزل و يك شعر است . ]

283 - سوداى عشق

بِبُرد از من قرار و طاقت و هوش * بتِ سنگين دلِ سيمين بناگوش
نگارى چابكى شنگى كُلَه‌دار * ظريفى مهوشى تركى قباپوش
ز تابِ آتشِ سوداىِ عشقش * بسان ديگ ، دايم مىزنم جوش
چو پيراهن ، شوم آسوده خاطر * گَرَش همچون قبا گيرم در آغوش
اگر پوسيده گردد استخوانم * نگردد مهرت از جانم فراموش
دل و دينم دل و دينم ببرده‌ست * بر و دوشش بر و دوشش بر و دوش
دواىِ تو دواى توست حافظ * لبِ نوشش لبِ نوشش لبِ نوش
1 - معشوق زيباروى سنگ‌دل كه بناگوشش ، مانند نقره سپيد است ، آرام و قرار و هوش و توان مرا از من ربوده است ؛ 2 - دلبر زيباى چالاك و شادى كه صاحب شكوه و حشمت ، و يار شوخ طبع و ماهرو و زيبايى كه قبا پوشيده است . [ كله‌دار ، يعنى صاحب كلاه ، مجازا داراى شكوه و جلال . ] 3 - دلبرى كه از سوز آتش جنون عشق او ، مانند ديگى ( بر روى آتش ) پيوسته در جوشم . 4 - اگر مانند قبا او را در آغوش بگيرم ، همانند پيراهنى كه او بر تن دارد ، آسوده خاطر خواهم شد . [ ازآن‌رو پيراهن يار را آسوده خاطر ناميده ، كه يار در درون آن - و گويى در آغوش آن - است . ] 5 - حتى اگر استخوان‌هايم بپوسد ، مهر تو از دلم بيرون نخواهد رفت . 6 - اندام زيباى يار ، دل و دينم را ربوده است ! 7 - اى حافظ دواى درد تو ، فقط لب شيرين اوست ! [ تكرار برو دوش ، دل و دين ، دواى تو و لب‌نوش ، همه ، براى تأكيد است . ]
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 444 | شمس الدين حافظ