2 - همدم و همنفسى كو تا به طور مفصل به او بگويم كه دلم از روزگار هجران او چه مىكشد ! ؟
3 - روزگار ، برگ گل را به عنوان تصويرى از روى زيباى تو پديد آورد ؛ اما از شرمندگى ، آن را در ميان برگهاى غنچه پنهان كرد ! [ يعنى روزگار مىخواست گل را تصوير و نمودارى از چهرهى زيباى تو جلوه دهد ، اما پس از آفريدن گل و مقايسهى آن با چهرهى تو شرمنده شد ! زيرا پى برد كه گل كجا و چهرهى زيباى تو كجا ؟ ! پس آن را در غنچه پنهان كرد ! ]
4 - تو خسته شدى و درماندى و راه عشق به پايان نرسيد ؛ شگفتا از اين راه كه پايانى ندارد ! [ در نسخهى قزوينى ، در مصراع اول تو خفتهاى آمده كه مناسب به نظر نمىرسد . خستهاى مطابق نسخهى خانلرى است و در بعضى نسخهها « بسى شديم » ضبط شده كه بر متن و نسخهى قزوينى ترجيح دارد . ]
5 - مگر جمال كعبه ، از رهپويان دلجويى كند ؛ زيرا كه جان زنده دلان در بيابان و وادى عشق سوخت . [ معشوق را به كعبه و عاشقان را به رهپويان راه كعبه و بيابانهاى سوزان مانند كرده ، مىگويد :
ديدار جمال يار بر سوزش دل عاشقان ، مرهم خواهد نهاد . ]
6 - چه كسى براى من شكسته حال گرفتار در خانهى غم ، از يوسف دلم - كه در چاه زنخدان يار گرفتار است - خبرى و نشانى مىآورد ؟ [ با اشاره به داستان حضرت يعقوب كه در ورى از يوسف خود ، در بيت احزان ( - خانهى غمها ) به انتظار نشسته بود ، دل خود را به يوسف و گودى چانهء يار را به چاهى كه يوسف را در آن افكنده بودند ، مانند كرده است . ]
7 - آن سر زلف را مىگيرم و به دست خواجه مىدهم تا داد مرا از مكر و نيرنگ او بستاند ! [ نسخهى قزوينى مصراع دوم را چنين ضبط كرده است : كه سوخت حافظ بىدل ز مكر و دستانش ، كه به لحاظ ارتباط معنايى با مصراع اول چندان استوار نيست و متن - كه مطابق نسخهى خانلرى است - ترجيح دارد . ظاهرا مقصود از خواجه ، وزير وقت است . ]
282 - نوگل خندان
يا رب اين نوگل خندان كه سپردى به مَنَش * مىسپارم به تو از چشم حسود چمنش
گرچه از كوى وفا گشت به صد مرحله دور * دُور باد آفت دَور فلك از جان و تنش
گر به سرمنزل سلمى رسى اى باد صبا * چشم دارم كه سلامى برسانى ز منش
به ادب نافهگشايى كن از آن زلفِ سياه * جاى دلهاى عزيز است به هم برمزنش