گو دلم حق وفا با خطوخالت دارد * محترم دار در آن طرّهى عنبرشكنش
در مقامى كه به ياد لب او مِىْ نوشند * سفله آن مست كه باشد خبر از خويشتنش
عرض و مال از در ميخانه نشايد اندوخت * هر كه اين آب خورَد رخت به دريا فكنش
هر كه ترسد ز ملال ، اندهِ عشقش نه حلال * سرِ ما و قدمش يا لبِ ما و دهنش
شعر حافظ همه بيت الغزل معرفت است * آفرين بر نفسِ دلكش و لطفِ سخنش
1 - يا رب اين گل تازه شكفته را كه به من سپردهاى ، از چشم زخم حسودان به تو مىسپارم . [ نوگل خندان ، استعاره از دلبر زيباى جوان است . در مصراع دوم به چمن شخصيت بخشيده و حسادت را به او نسبت داده است . مىگويد : اين گل خندان را به تو مىسپارم تا از چشم زخم چمن كه به او حسد مىورزد محفوظ بدارى ! ]
2 - اگر چه او از وفاى به عهد خود بسيار دور شده ، دعا مىكنم كه آفت گردش روزگار از جان و تن او دور باشد . [ وفا را به كويى مانند كرده كه دلبر صد مرحله و منزل از آن فاصله گرفته است . مقصود ، بىوفايى يار است . ]
3 - اى باد صبا ، اگر به منزلگاه يار من رسيدى ، انتظار دارم كه از جانب من به او سلام برسانى . [ در اينجا مقصود از « سلمى » مطلق معشوق و دلبر است . ]
4 - با دقت و احترام ، گره از زلف سياه او باز كن و آن را پريشان مكن ؛ زيرا كه گيسوى يار جاى دلهاى عزيز بسيارى است . [ نافهگشايى ، گشودن نافهء آهوست كه به پراكندن بوى خوش منجر مىشود . در اينجا گره گيسوى يار به نافه مانند شده است . مىگويد : هنگامى كه مىخواهى گيسوى خوشبوى يار را باز كنى مراقب باش آن را - كه جايگاه دلهاى بسيارى است - پريشان نكنى ! ]
5 - به يار بگو كه دل مرا در ميان زلف خوشبوى عنبرافشان خود ، عزيز بدار ؛ زيرا كه با خط و خال تو پيمان وفادارى بسته و حق وفادارى دارد .
6 - آنجا كه به ياد لب يار شراب مىنوشند ، چه فرومايه است آن مىگسارى كه از خود بىخود نشود . [ يعنى آن كه شراب عشق مىنوشد و از عشق يار سرمست مىشود ، اگر خود را فراموش نكند و غرق در او نشود ، سالك شايستهاى نيست و هنوز در مرحلهى خامى به سر مىبرد ! ]
7 - در ميخانه ، نمىتوان آبرو يا ثروتى براى خود به دست آورد ؛ بلكه بر عكس ، كسى كه شراب ميخانه را نوشيد بايد از هستى خود دست بشويد ! [ رخت به دريا افكندن ، كنايه از عريان و بىچيز شدن و از دست دادن اسباب زندگى است . ]