تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 441

مساهمون:

ص٤٤١
1 - شيراز و وضع و حال آن بىنظير آن ، چه نيكوست ! خداوندا ، آن را از زوال و نيستى نگه دار ! 2 - صد آفرين به ركن‌آباد و چشم بد از آن دور كه آب زلال آن عمر جاويدان مىبخشد . 3 - نسيمى كه در ميان جعفرآباد و مصلّا مىوزد ، عبيرآميز و خوش‌بوست . 4 - به شيراز بيا و جوشش لطف خداوندى را در مردم صاحب كمال آن ببين . 5 - هركس كه در شيراز از قند مصرى سخن بگويد ، دلبران شيرين او را شرمنده مىكنند ! [ قند مصرى به مرغوبيت مشهور بوده است . مىگويد ، در اين شهر آن قدر زيبارويان و دلبران شيرين هستند كه اگر كسى از قند مصرى سخن بگويد ، شرمنده مىشود . ] 6 - اى باد صبا ، از آن يار زيباى شاد و سرمست چه خبر دارى ؟ حالش چگونه است ؟ 7 - اى دل ! اگر آن پسر شيرين حركات زيبا ، خون مرا بريزد ، مانند شير مادر حلالش كن . [ يعنى او را قصاص مكن . ] 8 - به خاطر خدا مرا از خواب بيدار مكن ؛ زيرا كه با خيال او خلوت مطلوبى دارم . 9 - حافظ ، تو كه از دورى او نگران بودى ، چرا قدر روزهاى وصال و ديدار را ندانستى و شكر آن را به جا نياوردى ؟

281 - نشان يوسف دل

چو بر شكست صبا زلف عنبرافشانش * به هر شكسته كه پيوست تازه شد جانش
كجاست هم نفسى تا به شرح عرضه دهم * كه دل چه مىكشد از روزگار هجرانش
زمانه از ورق گل مثال روى تو بست * ولى ز شرم تو در غنچه كرد پنهانش
تو خسته‌اى و نشد عشق را كرانه پديد * تبارَكَ اللّه از اين ره كه نيست پايانش !
جمال كعبه مگر عذر رهروان خواهد * كه جان زنده دلان سوخت در بيابانش
بدين شكسته‌ى بيتُ الحَزَن كه مىآرد * نشانِ يوسف دل از چهِ زنخدانش ؟
بگيرم آن سرِ زلف و به دستِ خواجه دهم * كه داد من بستاند ز مكر و دستانش
1 - هنگامى كه باد صبا ، گيسوى خوش‌بوى او را پريشان مىكند و بر هم مىزند ، به هر شكسته‌دلى كه مىرسد ، از بوى زلف يار ، جان تازه‌اى به او مىبخشد .