4 - كمند شكار مخصوص بهرام گور را كنار بگذار ، جام شراب را بردار ؛ زيرا كه من اين صحرا را تماما پيمودهام ؛ اما نه بهرام مانده و نه گورخرى كه شكار بهرام بوده است . [ به داستان زندگى بهرام گور اشاره دارد ، كه بسيار دلبستهى شكار و در اين كار ماهر بود و مطابق روايت نظامى در هفت پيكر ، پايان زندگىاش چنين است كه به دنبال گورخرى مىرود تا شكارش كند . گورخر در غارى پنهان مىشود و بهرام به دنبال او مىرود و بازنمىگردد . نه از بهرام و نه از گور ، از هيچكدام اثرى به دست نمىآيد . گور ، به قبر و محل دفن نيز ايهام دارد . به هر حال ، مىگويد ابزار جنگ را كنار بگذار و جام شراب را به دست بگير . جام جم ، همان جام جهاننماى جمشيد و در اينجا مقصود از آن ، جام شراب است . ]
5 - بيا تا راز جهان هستى را در شراب صاف و شفاف به تو نشان بدهم ؛ به شرط آن كه اين راز را به آنان كه كجسليقه و ناآگاه هستند بروز ندهى !
6 - توجه به حال درويشان ، منافات و تضادى با بزرگى ندارد . سليمان با آن همه شكوه و عظمت به مورچهاى كوچك و ناتوان بسيار توجه داشت .
7 - كمان ابروى جانان از حافظ سرپيچى نمىكند ، اما بر ناتوانى بازوى او خندهاش مىگيرد .
[ ابروى يار را به كمانى مانند كرده كه بازوى حافظ براى كشيدن آن ناتوان است ! و جانان بر اين حالت او كه كمانى پرزور در اختيار دارد و قادر به كشيدن آن نيست ، خندهى تمسخر مىزند ! ]
280 - فيض روح قدسى
خوشا شيراز و وضع بىمثالش * خداوندا نگه دار از زوالش
ز ركنآباد ما صد لَوْحَشَاللّه * كه عمر خضر مىبخشد زلالش
ميان جعفرآباد و مُصلّى * عبيرآميز مىآيد شمالش
به شيراز آى و فيض روح قدسى * بجوى از مردم صاحب كمالش
كه نام قند مصرى برد آنجا * كه شيرينان ندادند انفعالش ؟ !
صبا زان لولى شنگول سرمست * چه دارى آگهى چون است حالش ؟
گر آن شيرين پسر خونم بريزد * دلا چون شير مادر كن حلالش
مكن از خواب ، بيدارم خدا را * كه دارم خلوتى خوش با خيالش
چرا حافظ چو مىترسيدى از هجر * نكردى شُكرِ ايّامِ وصالش