تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 439

مساهمون:

ص٤٣٩
قافله به شمار آورده است ! ] 7 - اى دل ، اگر چه عافيت و آسودگى خاطر ، برايت مطلوب و خوش‌آيند است ، اما از عشق غافل مشو ؛ زيرا كه عشق با همه‌ى رنج و سختىاش ، عزيز و گرامى است . 8 - اين گونه كه صوفى از روى سرخوشى و مستى كلاه خود را كج كرده ، با نوشيدن دو جام ديگر ، چنان سرمست مىشود كه حتى دستارش هم پريشان مىشود . [ كلاه را معمولا زير دستار يا سربند بر سر مىنهاده‌اند و در ضمن رقص و سماع ، كلاه و دستار از سر صوفيان مىافتاده است . ] 9 - دل حافظ را ، كه به ديدار تو خو كرده و نازپرورد وصال توست ، مرنجان و آزار مده .

279 - شهد آسايش

شراب تلخ مىخواهم كه مردافكن بود زورش * كه تا يك‌دم بياسايم ز دنيا و شر و شورش
سماط دهر دون‌پرور ندارد شهد آسايش * مذاقِ حرص و آز اى دل ، بشو از تلخ و از شورش
بياور مىْ كه نتوان شد ز مكر آسمان ايمن * به لعبِ زهره‌ى چنگىّ و مرّيخ سلحشورش
كمند صيد بهرامى بيفكن ، جام جم بردار * كه من پيمودم اين صحرا نه بهرام است و نه گورش
بيا تا در مىِ صافيت راز دهر بنمايم * به شرط آن كه ننمايى به كج‌طبعانِ دل‌كورش
نظر كردن به درويشان مُنافىّ بزرگى نيست * سليمان با چنان حشمت نظرها بود با مورش
كمانِ ابروىِ جانان نمىپيچد سر از حافظ * و ليكن خنده مىآيد بدين بازوىِ بىزورش !
1 - شرابى تلخ مىخواهم كه قوّت و زور آن دلاوران را از پا در مىآورد ، تا يك لحظه از شور و شر دنيا آسوده شوم . 2 - در پهنه‌ى اين دنياى دون‌پرور ، امن و آسايش وجود ندارد ؛ بنابراين ، اى دل ، از تلخ و شور آن چشم بپوش . [ پهنه‌ى گيتى را به يك سفره و آسايش را به شهدى مانند كرده كه در اين سفره وجود ندارد . تلخ و شور ، به رنج و خوشى دنيا اشاره دارد . ] 3 - شراب بياور ؛ زيرا كه حتى با نوازندگى زهره - رامشگر آسمان - و بازيگرى مريخ ، ستاره‌ى جنگجوى آسمان ، هم نمىتوان از نيرنگ روزگار آسوده خاطر بود . [ زهره يا ناهيد ، ستاره‌اى است كه به نوازنده و مطرب آسمان شهره است و مريخ يا ستاره‌ى بهرام ، جنگجوى آسمان به شمار آمده است و در احكام نجومى آن را ستاره‌ى جنگجويان دانسته‌اند . ]