تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 436

مساهمون:

ص٤٣٦
يار ، از خون من - از كشتن من - درگذر ! 5 - يا رب در فصل گل - كه زمان عيش و نوش است - گناه مرا ببخش و به خاطر سرو كنار جوى ( كه گويى به شفاعت ايستاده ! ) از خطاى من بگذر ! 6 - اى كسى كه به سرچشمه‌ى هدف و آرزوى خود رسيده‌اى ، قطره‌اى از چشمه‌ى مقصود را به من خاكسار ناتوان ببخش . [ يعنى مرا نيز از آرزو و هدف اندكى بهره‌مند كن . بحر در مصراع دوم ، استعاره از همان مشرب مقصود ( سرچشمه‌ى آرزو ) است . مىگويد : تو كه به آرزو رسيده‌اى به من كمك كن تا من هم اندكى از آرزو را دريابم ! ] 7 - به شكر آن كه چشم تو زيبارويان دل‌فريب را نديده و دلت گرفتار عشق آنان نشده ، ما را مشمول لطف و بخشش پروردگار قرار بده . 8 - اى ساقى ، هنگامى كه پادشاه شراب صبحگاهى مىنوشد ، به او بگو كه جام طلايى شراب را به حافظ شب‌زنده‌دار ببخشد !

277 - گردش ساغر

باغبان گر پنج روزى صحبت گل بايدش * بر جفاى خار هجران صبر بلبل بايدش
اى دل اندر بند زلفش از پريشانى منال * مرغ زيرك چون به دام افتد تحمّل بايدش
رند عالم‌سوز را با مصلحت بينى چه كار * كار ملك است آن كه تدبير و تأمّل بايدش
تكيه بر تقوا و دانش در طريقت كافريست * راهرو گر صد هنر دارد توكّل بايدش
با چنين زلف و رخش بادا نظربازى حرام * هر كه روى ياسمين و جعد سنبل بايدش
نازها زان نرگس مستانه‌اش بايد كشيد * اين دل شوريده تا آن جَعد و كاكُل بايدش
ساقيا در گردش ساغر تَعلُّل تا به چند * دور چون با عاشقان افتد تسلسل بايدش
كيست حافظ ، تا ننوشد باده بىآواز رود ؟ * عاشق مسكين چرا چندين تجمّل بايدش ؟ !
1 - اگر باغبان مىخواهد مدتى همنشين گل باشد ، بايد - مانند بلبل - تلخى و رنج دوران جدايى را تحمل كند . [ بايدش ، يعنى براى او لازم و ضرورى است . او ، نيازمند آن است . ] 2 - اى دل ، از اين كه در حلقه‌ى گيسوى يار پريشان و نابسامانى ، شكوه مكن ؛ زيرا پرنده‌ى