به چشمهى آبزندگى راه يافت و از عمر دراز و نيكبختى برخوردار شد اما اسكندر در جست و جوى اين چشمه گمراه شد و آن را نيافت ، معشوق را كه ديدار او زندگىبخش است به خضر و صاحبان قدرت را به اسكندر مانند كرده است . مىگويد : براى همنشينى با خضر و بهرهمندى از زندگى جاويدان ، بايد از دنياداران فاصله بگيرى ! در غزلى ديگر همنشينى با حاكمان را ظلمت شب يلدا به شمار آورده است :
صحبت حكّام ظلمت شب يلداست / نور ز خورشيد جوى ، بو كه برآيد . ]
4 - نواختن سرود عشق كار هر پرندهاى نيست ؛ پس بيا و معشوقهى اين بلبل خوشآواز غزل خوان باش . [ هر پرنده و بلبل استعاره از شاعران است . شاعر خود را بلبل غزلخوانى مىداند كه مىتواند زبور عشق را بسرايد و ديگران را فاقد اين استعداد مىشمارد . زبور نام كتاب داود پيامبر است كه در آن سرودهاى زيبايى بوده و مزامير نام داشته است . در اينجا مقصود از زبور عشق ، سرود عشق است . ]
5 - تو را به خدا سوگند ، روش خدمت و آيين بندگى را به ما واگذار كن و خود ، سلطان باش .
[ سلطانى شايستهى تو و بندگى مختص ماست . ]
6 - هرگز ديگر به روى صيد حرم شمشير مكش ؛ و از ستمى كه بر دل ما روا داشتهاى اظهار پشيمانى كن . [ مقصود از صيد حرم پرنده يا جانورى است كه در محدودهى يك حرم پرواز مىكند و ريختن خون او حرام است . در اينجا صيد حرم استعاره از دل شاعر است كه در حريم عشق قرار گرفته است . ازاينرو شاعر به معشوق ، هشدار مىدهد كه از آزردن اين صيد حرم ، بپرهيزد ! ]
7 - تو مانند شمع ، روشنگر انجمن و محفل عاشقان هستى ؛ پس مانند شمع ، يكزبان و يكدل باش . خيال و كوشش پروانه را در عشق شمع ببين و خندان باش . [ با تشبيه معشوق به شمع ، عاشقان را به پروانهاى مانند كرده كه تمام فكر و تلاششان طواف به گرد شعلهى شمع وجود معشوق است .
مىگويد با ديدن اين عاشقان پرتلاش شاد و خندان باش ! ]
8 - اوج دلبرى و كمال زيبايى در بهرهمندى از هنر نظربازى است . بكوش تا در اين فن از افراد نادر و بىنظير روزگار باشى .
9 - حافظ ، خاموش باش و از ستم يار ناله مكن ! چه كسى به تو گفته است كه حيران و شيفتهى چهرهى زيبا باشى ؟ [ حال كه شدهاى بايد جور معشوق را تحمل كنى و شكوه نكنى ! ]
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 433
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٤٣٣