تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 432

مساهمون:

ص٤٣٢
6 - اى اشك من ، براى اين كه از غصه غبارى بر دل او ننشيند ، تو نيز به دنبال نامه جارى شو و برو . [ غصه را به گرد و غبارى مانند كرده كه ممكن است با خواندن نامه بر دل يار بنشيند . ازاين‌رو به اشك خود - كه مانند سيل جارى است - مىگويد به دنبال نامه برو كه غبار غم را از دل او بشويى ! ] 7 - به حافظ كه آرزوى جام جهان‌بين را در سر دارد بگو ( براى رسيدن به اين مقصود ) بكوش تا مشمول نظر لطف آصف جمشيد مكان باشى . [ مقصود از آصف جمشيد مكان - با اشاره به آصف برخيا ، وزير سليمان - خواجه توران شاه وزير شاه شجاع است . ]

274 - زبور عشق‌نوازى

اگر رفيق شفيقى درست پيمان باش * حريف خانه و گرمابه و گلستان باش
شكنج زلف پريشان به دست باده مده * مگو كه خاطر عشّاق گو پريشان باش
گرت هواست كه با خضر همنشين باشى * نهان ز چشم سكندر چو آب حيوان باش
زبور عشق‌نوازى نه كار هر مرغيست * بيا و نوگلِ اين بلبلِ غزل‌خوان باش
طريق خدمت و آيين بندگى كردن * خداى را كه رها كن به ما و سلطان باش
دگر به صيد حرم تيغ بر مكش زنهار * وز آن كه با دل ما كرده‌اى پشيمان باش
تو شمع انجمنى يك‌زبان و يكدل شو * خيال و كوشش پروانه بين و خندان باش
كمال دلبرى و حسن در نظربازيست * به شيوه‌ى نظر از نادران دوران باش
خموش حافظ و از جور يار ناله مكن ! * تو را كه گفت كه در روىِ خوب حيران باش ؟
1 - اگر يار دل‌سوزى هستى ، بر عهد و پيمان خود پايدار و استوار و رفيق خانه و گرمابه و گلستان باش . 2 - چين و شكن گيسوى پريشان خود را اين گونه به دست باد مده ! مگو كه پريشان خاطرى عشاق ، اهميتى ندارد . [ گو پريشان باد - بگو يا بگذار پريشان باشد ، يعنى پريشانى عاشقان براى من اهميتى ندارد ! ] 3 - اگر آرزو دارى كه همنشين خضر باشى ، از چشم صاحبان قدرت به دور و پنهان باش ؛ همچنان كه آب چشمه‌ى زندگى ، در تاريكى و از چشم اسكندر پنهان بود . [ با اشاره به داستان خضر پيامبر كه
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 432 | شمس الدين حافظ