3 - به خاطر يك جرعه شراب كه هيچ آزارى براى كسى ندارد ، از دست مردم نادان آن چنان به زحمت افتادهام كه مپرس .
4 - اى زاهد ، از كنار ما به سلامت بگذر ؛ زيرا كه اين شراب سرخ لعلگون آن چنان دل و دين از دست مىبرد كه مپرس ! [ مىگويد : اى زاهد در برخورد و همنشينى با ما مراقب باش كه گرفتار شراب نشوى و گرنه شراب دل و دين را آن چنان مىربايد كه گفتنى نيست ! ]
5 - در راه رندى و عاشقى ، سخنان و رازهايى هست كه جان را مىگدازد . ازاينرو هر كسى فرياد مىزند . يكى مىگويد : مبين ! ديگرى مىگويد : مپرس ! [ يعنى از ديدن و شنيدن رازها ممانعت مىكنند .
گويند رمز عشق مگوييد و مشنويد ! ]
6 - آرزويم بهرهمندى از پارسايى و سلامت بود ، اما آن چشمان فتنهانگيز چنان عشوه مىكند و دل مىربايد كه مپرس . [ مىگويد : آرزو داشتم كه پارسا و از بلاى عشق به دور باشم ، اما چشمان فتنهانگيز او ، چنان دل مىبرد كه گفتنى نيست . چشمان او هم دينم را ( پارسايى را ) و هم سلامتم را ( آسودگى خاطرم را ) از من گرفت ! ]
7 - با خود گفتم : از آسمان و گردش افلاك بپرسم كه چه حالى دارد ؛ آسمان پاسخ داد : من از حلقهاى كه در آن اسيرم ، چنان رنجى مىكشم كه مپرس ! [ شاعر در ادامهى سخن از حسب و حال خود ، با توجه به اين كه گرفتارى و عافيت را به گردش افلاك نسبت مىدهند ، جوياى احوال آسمان مىشود كه آيا از اين همه رنجى كه براى شاعر فراهم آورده ، راضى است ؟ در واقع قصد گله از آسمان را دارد . اما پاسخ آسمان جالب است . مىگويد : من هم اسير نيروى ديگرى هستم و به اختيار خود گردش نمىكنم ! براى بيان اين مطلب ، آسمان را به گوى و نيروى گردانندهى آسمان را به چوگان مانند كرده است . ]
8 - از دلبر پرسيدم : گيسوى خود را براى چه كسى تاب دادهاى ؟ ( قصد به دام افكندن چه كسى را دارى ؟ ! ) گفت : حافظ ، اين داستان بسيار طولانى است ؛ به قرآن قسمت مىدهم كه در اين باره چيزى مپرس !
ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 430
مساهمون: شمس الدين حافظ
ص٤٣٠