تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان حافظ ( روزگار ) ( فارسى ) — صفحة 429

مساهمون:

ص٤٢٩
1 - درد عشقى را تحمل كرده‌ام و زهر جدايى و هجرانى را چشيده‌ام كه مپرس ؛ [ يعنى اين درد و اين زهر چنان بوده كه قابل شرح و بيان و گفتنى نيست . در تمام ابيات اين غزل ، « مپرس » در همين معنا به كار رفته است . ] 2 - در جهان گشته و سرانجام دلبرى يافته و برگزيده‌ام كه مپرس ! 3 - آن چنان در آرزوى ديدن خاك درگاه او اشك از چشمانم مىبارد كه مپرس ! [ گفتنى نيست كه چه اشكى مىريزم ! ] 4 - من ديشب از دهان او به گوش خودم ، سخنانى شنيده‌ام كه مپرس ! 5 - چرا لب به دندان مىفشارى كه حرف نزن ؟ من لب سرخ لعل‌فامى را گزيده‌ام كه مپرس ! 6 - بىتو در كلبه‌ى درويشانه‌ام ، رنج‌هايى كشيده‌ام كه مپرس . 7 - مانند حافظ ، با وجود آن كه در راه عشق غريب هستم ، به مقام و منزلتى در عشق رسيده‌ام كه مپرس !

272 - درد عشق

دارم از زلف سياهش گله چندان كه مپرس * كه چنان زو شده‌ام بىسر و سامان كه مپرس
كس به امّيد وفا ترك دل و دين مكُناد * كه چنانم من از اين كرده پشيمان كه مپرس !
به يكى جرعه كه آزار كَسَش در پى نيست * زحمتى مىكشم از مردم نادان كه مپرس
زاهد از ما به سلامت بگذر كاين مى لعل * دل و دين مىبرد از دست بدانسان كه مپرس
گفت‌وگوهاست در اين راه كه جان بگدازد * هر كسى عربده‌اى ، اين كه مبين آن كه مپرس
پارسايىّ و سلامت هوسم بود ولى * شيوه‌اى مىكند آن نرگس فتّان كه مپرس
گفتم از گوى فلك صورت حالى پرسم * گفت آن مىكشم اندر خم چوگان كه مپرس
گفتمش زلف به خون كه شكستى ؟ گفتا * حافظ اين قصه دراز است به قرآن كه مپرس
1 - از گيسوى سياه او كه مرا اين چنين بىسر و سامان كرده آن قدر گله دارم كه مپرس ! 2 - مبادا كسى به اميد وفاى معشوق ، از دل و دين خود بگذرد ! زيرا كه من از اين كار خود چنان پشيمانم كه مپرس .